نيكوخصال و بديع الجمال بود ، چنان كه در مدحت او گفتهاند :
بدان راى درافشان چون شهابى * بدان دست درافشان چون سحابى
زمين مكرمت را نوبهارى * سپهر محمدت را آفتابى
و آن بازرگان ، پسرى داشت على نور الدين نام كه به ماه تمام همىمانست .
روزى از روزها آن پسر قمرمنظر به عادت معهود بدكان پدر نشسته و بازرگانزادگان بر وى گرد آمده بودند ، چنان كه ستارگان به ماه گرد آيند . و او را عارض چون ديباى شوشترى و جبين مانند ماه و مشترى و ميان بسان حلقهء انگشترى بود و خطى داشت مشكفام و تنى نقرهء خام ، بدانسان كه شاعر گفته :
سرو سيمينى و بار سرو سيمين آفتاب * جفت لاله ماه دارى جفت نسرين آفتاب
آفتاب و ماه جفت لاله و نسرين كه ديد * يا كسى ديدست يار سرو سيمين آفتاب
و در وصف او ديگرى گفته است :
ايا بتى كه چو يوسف به نيكوئى مثلى * بچهره ماه و بعارض گلى بلب عسلى
گهى بسنبل پرتاب فتنهء زمنى * گهى بنرگس پرخواب مايهء حيلى