اى خليفه ، او را بگذار و نزد من آى تا من با تو بگويم كه چكار كنى . آنگاه خليفه ، تازيانه بينداخت و پيش رفته ، به او گفت : اى بزرگ بوزينگان ، چه ميگوئى ؟ بوزينه گفت : ما را بگذار درينجا نشسته باشيم و تو دام در دريا بينداز .
هرچه در دام تو افتد ، نزد من بياور تا ترا چيزى بياموزم كه صلاح تو در آن باشد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و سى و سيم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، بوزينه گفت : هرچه در دام افتد او را نزد من آر تا ترا چيزى بياموزم كه صلاح تو در آن باشد . خليفه صياد در حال ، دام گرفت و او را بر كتف خود فروپيچيد و به خداوند همىناليد و اين ابيات را همىخواند :
اى كه روز سپيد با شب داج * بمددهاى فيض تو حجاج
بيك انديشه كار بنمائى * بيكى نكته كار بگشائى
تو دهى صبح را شبافروزى * روز را مرغ و مرغ را روزى
ز در خويش سرفرازم كن * وز در خلق بىنيازم كن
چون ابيات بانجام رسانيد ، بسوى دريا رفته ، دام در دريا انداخت و ساعتى صبر كرد . پس از آن دام بيرون آورد . بدام اندر يكى ماهى برآمد كه سرى بزرگ و دنبالهء دراز داشت و چشمانش مانند دو ستارهء درخشان بود . چون خليفه او را بديد ، فرحناك شد كه چنان ماهى تا آن روز صيد نكرده بود . در غايت شگفت او را بسوى بوزينهء ابى السعادات آورد . و چندان فرحناك بود كه گويا بتمامت دنيا مالك شده . بوزينه گفت : اى خليفه ، اين ماهى چه كار خواهى كرد و معاملت تو با بوزينهء خويشتن چون خواهد شد ؟ خليفه گفت : اى بزرگ بوزينگان ، بدان كه من بوزينهء پليدك خويش بكشم و ترا بجاى او بوزينهء خود گيرم و هرچيز كه