لطيف كرمگستر كارساز * كه داراى خلق است و داناى راز
يكى را بسر برنهد تاج بخت * يكى را به خاك اندر آرد ز تخت
پس از آن با خود گفت : بار ديگر توكل بر خدا كرده ، دام در دريا اندازم .
شايد كه مرا از فضل خود نوميد نگرداند . آنگاه دستها بلند كرده ، بتوانائى هرچه تمامتر دام در دريا انداخت و ساعتى صبر كرد . پس از آن دام بركشيده ، سنگين يافت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و سى و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفهء صياد ديد كه دام سنگين است . نرمنرماش همىكشيد تا اينكه دام بيرون آورده ، ديد كه بوزينهء لنگ بدام اندر است . گفت :
سبحان اللّه . اين چه بخت شوم است و درين روز نامبارك ، چها كه بر من روى دهد . و لكن اين حادثها حكم تقدير است . آنگاه بوزينه را گرفته ، رسن بر دست او بست و سر ديگر رسن را بدرختى كه در كنار دريا بود بسته ، تازيانهء را كه با خود داشت برداشته ، دست بر هوا بلند كرد و ميخواست كه تازيانه ببوزينه زند .
بقدرت پروردگار ، بوزينه بگفتار آمد و با زبان فصيح گفت : اى خليفه ، دست نگاه دار و مرا مزن . مرا بگذار كه به همين درخت بسته باشم . تو بسوى دريا رفته ، دام در دريا انداز و توكل بر پروردگار كن كه او روزى تو برساند .
خليفه صياد چون سخن بوزينه بشنيد ، دام گرفته ، پيش رفت و دام در دريا انداخت . پس از ساعتى دام بركشيد . دام را سنگينتر از بار نخستين يافت . در بيرون آوردن او همىكوشيد تا بيرونش آورد . ديد كه بوزينهء است با چشمان مكحول و دستهاى مخضوب و جامهء كهنى دربر دارد و همىخندد . خليفه گفت :
الحمد للّه كه ماهيان در دريا به بوزينه بدل شدهاند . آنگه بنزد بوزينهء كه بدرختش