پادشاهان را تا حكم نافذ نباشد ، زيردستان اطاعت نكنند و فرمان نبرند . و اى ملك ، تو بعدل و انصاف معروفى و در ميان من و پسرت به عدالت داورى كن . كه شنيدم :
حكايت
گازرى همه روزه بكنار دجله رفته ، جامه سپيد ميكرد و پسر گازر نيز با او رفته ، بدجله اندر ميشد و شنا هميكرد و پدر او را از اين كار باز نميداشت . تا اينكه روزى از روزها پسر به عادت معهود در دجله شنا ميكرد ، چنان كه بازوانش از كار بماند و درحال ، غرق گشت . پدر چون او را بديد ، برجسته ، خويشتن در دجله افكند كه پسر را بگيرد . پس چون به او درآويخت ، هردو باهم غرق شدند .
تو نيز اى ملك ، چون پسر خويش از ستم بازندارى و حق من ازو نگيرى ، هميترسم كه هردو هلاك شويد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .