ميكردم كه در پشت او ناخوشى آكله بود . طبيب ، آردى را با روغن ، خمير كرده ، به زخم او ميگذاشت . چون صباح ميشد ، آن خمير دور ميانداخت . من آن خمير گرفته ، دو قرصه نان مىپختم ، به تو و ديگران ميفروختم . چند روز است كه آن بيمار مرده و آن دو قرصه نان از من بريده شده . بازرگان چون اين بشنيد ، دلش بهم درآمد . پىدرپى قى هميكرد تا اينكه بيمار گشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پانصد و هشتاد و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، بازرگان بيمار گشت و از كردهء خود پشيمان شد .
ولى پشيمانيش سودى نبخشيد . تو نيز اى ملك ، از مكر زنان غافل مباش و بر سخنشان اعتماد مكن . پس ملك از كشتن پسر بازگشت .
چون روز سيم شد ، كنيزك در پيشگاه ملك حاضر شد و آستان ملك را بوسه داده ، گفت : اى ملك ، داد مرا از پسر خود بستان و بسخنان وزيران گوش مدار . كه از وزير بد ، نيكوئى برنيايد . وزير بىتدبير ، مشورت را نشايد . اى ملك ، مانند آن پادشاه مباش كه بسخن وزير بىتدبير گوش داشت و زيان كرد . ملك