خورشيد جمال ما نبيند * جمشيد خيال ما نبيند
يارى و وفا نبينى از من * جز جور و جفا نبينى از من
هرگز نشوى ز وصل من شاد * وز بند غمم نگردى آزاد
و كتاب پيش عجوز انداخته ، گفت : اى دايه ، اين سگ را منع كن تا خويشتن را بكشتن ندهد و ما را بخطا درنيفكند . عجوز ، كتاب گرفته ، برفت .
چون نزد ملكزاده رسيد ، كتاب به او داد . ملكزاده ، كتاب گرفته ، بخواند و سر بجنبانيد و گفت : اى مادر ، كار من چگونه خواهد شد ؟ كه مرا شكيبائى نماند .
عجوز گفت : اى فرزند ، شكيبا شو . كه الصبر مفتاح الفرج . 43 تو آنچه دلت ميخواهد ، بنويس . كه من جواب از بهر تو بياورم و خوشدل باش كه ميانهء تو و او جمع خواهم كرد . ملكزاده بعجوز دعا كرد و ورقه برداشته ، اين ابيات بنوشت :
اى راحت درد دردمندان * اى همنفس نيازمندان
در كينه مپيچ و مهربان شو * با يك دل خويش يك زبان شو
بگذر ز جفا و ناز بگذار * اين شيوهء جانگداز بگذار
آنگاه كتاب فروپيچيده ، بعجوزه داد بدرهاى كه چهارصد دينار درو بود ، به او عطا كرد . عجوز ، كتاب و بدره گرفته ، بسوى دختر ملك بازگشت و كتاب به دو داد . دختر ملك ، كتاب نگرفت و گفت : اين ورقه چيست ؟ عجوز جواب داد : اى خاتون ، اين جواب كتابى است كه به آن بازرگان پليد نوشته بودى . دختر ملك پرسيد : اى دايه ، او را بدانسان كه گفته بودم ، منع كردى يا نه ؟ عجوز جواب داد :
آرى منعش كردم و اين كتاب ، جواب او است . دختر ملك ، كتاب گرفته تا آخر بخواند و روى بعجوز كرده ، پرسيد : نتيجهء سخنان تو كجاست ؟ عجوز جواب داد : اى خاتون ، او در جواب گفت كه من توبه كردم و از گذشتهها عذر خواست .
دختر ملك گفت : لا و اللّه . او زياده از نخستين ، عشق خود آشكار كرده . عجوز گفت : اى خاتون ، كتابى بدين مضمون بنويس كه به زودى پاداش ترا خواهم داد .
دختر ملك گفت : او را حاجت بجواب نيست . عجوز جواب داد : از جواب