تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
چرا نه درپى عزم ديار خود باشم * چرا نه خاك كف پاى يار خود باشم غم غريبى و غربت چو برنميتابم * به شهر خود رَوم و شهريار خود باشم
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هفتصد و دهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، سقا گفت كه : احمد دنف از من پرسيد : تو اهل مصر را مىشناسى يا نه ؟ گفتم : آرى ، مىشناسم . گفت : اين كتاب بگير و بعلى زيبق مصرى برسان و به او بگو : احمد ، ترا سلام مىرساند و او اكنون در نزد خليفه است . من كتاب ازو گرفته ، بسوى مصر آمدم . وام بر وام‌خواهان رد كردم و شغل سقائى پيش گرفتم . و تا اكنون كتاب نرسانده‌ام از آن‌كه خانهء على را نمىشناسم . على زيبق مصرى به او گفت : اى شيخ ، چشم تو روشن باد كه من على زيبق مصرى هستم . كتاب به دو دادم . چون گشوده ، بخواند ، اين دو بيت بر ورقه نبشته ديد :
گرچه يادم نكنى هيچ فراموش نه‌اى * كه مرا با تو و ياد تو فراوان كار است روزگارت همه خوش باد كه بىديدن تو * روزگار و سركارم همه ناهموار است
پس از آن نوشته بود كه : احمد دنف ببزرگترين فرزندان خود ، على زيبق مصرى سلام مىرساند . كه من با صلاح الدين مصرى ، حيله‌ها باختم و او را گم‌نام كردم و زيردستان او را بفرمان خويش درآوردم . كه از جمله ايشان ، على كتف الجمل است . و اكنون در ديوان خليفه ، مقدم بوزرا هستم . اگر در سر عهد و پيمان خود هستى ، بسوى من بيا كه شايد تو نيز بوسيلت عيارى بخليفه تقرب يا بى ، و السلام . چون على زيبق كتاب بخواند ، او را بوسيده ، بر سر نهاد و ده دينار زر بسقا بداد و بسوى خانه بازگشت . تابعان خود را از ماجرى بياگاهانيد و بايشان گفت : شما را به يكديگر سپردم . آنگاه جامه‌اى كه دربر داشت ، بركند و جامهء سفر در