او شمس الدين شاه بندر برسيد ، اينبارها با پنجاه هزار دينار زر نقد فرستاده است . پدر دختر گفت : اى غلام ، خواجهء تو داماد منست . بيا تا من ترا بخانهء او دلالت كنم .
در آن هنگام ، علاء الدين ، ملول و محزون به خانه اندر نشسته بود كه ناگاه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 258
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٥٨