و به اين شرط از محكمه بيرون آمد و گوشت و برنج و روغن و ساير خوردنى و نوشيدنى گرفته ، به خانه رفت ، حكايت بدخترك بازگفت . دخترك گفت : تو خاطر آسوده دار . در غيب ، خدا را بسى كارهاست .
سحر تا چه زايد ، شب آبستنست .
كار خود گر به خدا بازگذارى حافظ * اى بسا عيش كه با بخت خداداده كنى
پس از آن دخترك برخاسته ، طعام حاضر آورد . خوردنى بخوردند . آنگاه علاء الدين از دخترك ، سماع و طرب خواست . دخترك عود بگرفت و چنانش بنواخت كه سنگ سخت ازو بطرب آمد و تارهاى عود ، نداى يا داود همىداد .
پس ايشان در عيش و طرب و نشاط و انبساط بودند كه در كوفته شد . دخترك بعلاء الدين گفت : برخيز ببين كه بر در كيست ؟ علاء الدين بدرآمده ، در بگشود .
چهار تن از درويشان بر دريافت و بايشان گفت : چه ميخواهيد ؟ گفتند : يا سيدى ، ما درويشان و غريبان شهر هستيم و روان ما را قوت و قوه از سماع اشعار نغز است . و مراد ما اينست كه امشب را در نزد شما بعيش و شادى بروز آوريم .
چون بامداد شود ، پى كار خويشتن رويم . كه ما سماع دوست داريم و در ميان ما هيچكس نيست ، مگر اينكه قصايد و اشعار نغز ياد دارد . علاء الدين بايشان گفت : مشورت بايدم كرد . پس بنزد دخترك بازگشته ، او را بياگاهانيد . دخترك گفت : از براى ايشان در بگشاى . پس در بگشود و ايشان را آورده ، بنشانيد و تحيتشان گفت و طعام حاضر آورد . ايشان نخوردند و گفتند :
در آن بساط كه منظور ميزبان باشد * شكمپرست كند التفات بر ماكول
پس از آن گفت : يا سيدى ، توشهء ما ذكر خدا در دلها و سماع چنگ و نى در گوشهاست . ما چون بدين مكان نزديك شديم ، سماع نى همىشنيديم . چون بيامديم ، موقوف شد . علاء الدين بايشان گفت : اين زن من بود كه سماع همىكرد . پس حكايت خود بايشان بازگفت و ايشان را بياگاهانيد كه : پدرزن من بده هزار دينار مهر ، حجت گرفته و ده روز مهلت داده . يكى از آن درويشها