امجد و اسعد از سخن او فرحناك شدند . پس از آن بگريستند . بهرام بايشان گفت : اى خواجگان ، گريان مباشيد و شكيبائى پيش بگيريد كه با پيوندان خود جمع خواهيد آمد ، چنانچه نعمت و نعم باهم جمع آمدند . امجد و اسعد گفتند :
چگونه بوده است حديث نعمت و نعم ؟ بهرام گفت :
حكايت نعمت و نعم
چنين گويند كه : در شهر كوفه ، مردى بود از بزرگان شهر و او را ربيع بن حاتم مىگفتند و او مرفه الحال و خداوند مال بود . و خدا پسرى به او عطا فرمود كه نعمت اللّه نام داشت . روزى ربيع بدكه كنيزفروشان گذر كرد . نظرش بر كنيزكى افتاد كه از براى فروختنش داشته بودند و دختركى خوردسال در كنار كنيزك بود .
ربيع بن حاتم بكنيزفروش اشارت كرد كه : اين كنيز را با دختر او قيمت چند است ؟ كنيزفروش گفت : پنجاه دينار . ربيع گفت : بيعنامه بنويس و قيمت گرفته ، به خداوند كنيزك بده . پس ربيع قيمت بشمرد و دلّالى بداد و كنيزك با دختر او گرفته ، به خانه خود بياورد . دختر عمّ ربيع چون كنيزك بديد . گفت : يابن العمّ ، اين