بستان ، دختر بهرام ، تمام سرگذشت خويش گفته بود . چون بستان اين را بشنيد ، دانست كه مطلوب منادى ، اسعد است . پس بنزد اسعد بيامد و او را از حكايت منادى آگاه كرد و او را از سردابه بيرون آورده ، بخانهء وزيرش فرستاد .
چون اسعد ، وزير را ديد ، بشناخت و گفت : به خدا سوگند كه همين وزير ، برادر من ، امجد است . پس اسعد بايوان درآمد . چون بنزديك امجد برسيد ، خويشتن به دو بينداخت و امجد نيز او را بشناخت . در آغوشش گرفت . خادمان بر ايشان گرد آمدند و اسعد و امجد هردو از خود برفتند و ساعتى بى خود بودند .
چون به خود آمدند ، امجد ، اسعد را برداشته ، بنزد سلطان برد و اسعد ، پيشآمد خود را براى سلطان نقل كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و سى و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، سلطان فرمان داد كه خانهء بهرام مجوس را غارت كنند . وزير ، جماعتى را از بهر غارت فرستاد . فرستادگان برفتند و خانهء بهرام را بتاختند و بستان ، دختر بهرام مجوس را چنانچه وزير سپرده بود ، بنزد وزير آوردند . امجد او را گرامى بداشت . پس از آن امجد باسعد ماجراى خود را بيان كرد و آنچه كه با دخترك در خانهء بهادر مير آخور روى داده بود ، بازگفت . و هر يك اندوه ايام جدائى و محنتهاى زمان دورى را به آن ديگرى ميشمرد .
پس از آن مجوس را حاضر آورده ، به كشتنش فرمان داد . بهرام گفت : اى ملك ، آيا بكشتن من مصمّم شدهء ؟ ملك گفت : آرى . بهرام گفت : اى ملك ، اندكى مهلت ده . اين بگفت و سر به زمين افكند . پس از آن سر بر كرده ، شهادتين بر زبان براند و در دست سلطان ، مسلمان شد . حاضران باسلام او فرحناك شدند .
آنگاه امجد و اسعد ، تمامت سرگذشت خود از آغاز تا انجام با بهرام بازگفتند .
بهرام بايشان گفت : اى خواجگان ، آماده سفر شويد كه من هم با شما سفر كنم .