بدانست كه او نيز بستم كشته گشته . پس دست بدست سود و گفت : سبحان اللّه .
فرزندان خود بظلم و جور بكشتم . پس از آن طپانچه بر رخسار همىزد و وا ولداه و وا مصيبتا همىگفت . آنگاه فرمود كه دو قبر ساخته ، بيت الاحزانش ناميد .
و گفت كه : بر آن دو قبه ، نام دو پسر من بنويسيد . پس خود را بقبر امجد انداخته ، بگريست و بناليد و شكايت كرده ، اين ابيات خواند :
اى چراغ دلم كجا رفتى * اى نشاط دلم كجا بودى
كس به گل ، شمس را نيندايد * تو به گل شمس را بيندودى
در فراق لقاى خويش مرا * صبر و غم كاستى و افزودى
پس از آن خود را بر روى قبر ملك اسعد انداخته ، بگريست و بناليد و سيلاب اشك روان ساخته ، اين ابيات برخواند :
تنم از اندهان بفرسودى * دلم از ديدگان بپالودى
پشتم از بار رنج بشكستى * رويم از خون ديده آلودى
طلعت همچو شمس خويش مرا * بنمودى و زود بربودى
من وصالت هنوز ناديده * هجر جستى ز من بدين زودى