اين صنعت شايان كه بدستست مرا * هان ظن نبرى كزو شكستست مرا
بر تارك سروران همىرانم تيغ * سرهاى ملوك زير دستست مرا
گفتم : بيهودهگوئى بس كن كه مرا دلتنگ كردى و خاطرم بيازردى . گفت :
گمان دارم كه شتاب دارى . گفتم : آرى آرى آرى . گفت : آرام بگير كه شتاب ، شعار شيطانست و سبب پشيمانى و نااميدى است . و پيغمبر عليه السلام فرموده كه :
خير الامور ما كان فيه تان 15 . و به خدا سوگند كه من از كار تو بريب اندر شدم . بايد سبب شتاب با من بازگوئى . بيم دارم كه كار خوبى نباشد . هنوز سه ساعت بوقت نماز مانده . پس در خشم شده ، استره بينداخت و اصطرلاب بگرفت و روى بر آفتاب بايستاد . زمانى نگاه كرده ، گفت كه : سه ساعت بىكم و زياد بوقت نماز مانده . من بخاموشى سوگندش دادم . باز استره بگرفت و بدانسان كه نخست بر سنگ كشيده بود ، باز بر سنگ همىكشيد و پىدرپى سخن همىگفت تا اينكه قدرى نيز از سر من بتراشيد . و گفت كه : من از شتاب تو بسى ملولم . اگر مرا از سبب آن آگاه ميكردى ، سود تو در آن بود . و پدرت نيز مرا از كارهاى خود آگاه ميكرد . چون من دانستم كه مرا خلاصى ازو محالست ، با خود گفتم كه هنگام ظهر نزديك شد . پس او را سوگند دادم كه بيهودهگوئى ، ترك كند . و گفتم كه :
بخانهء يكى از ياران ، مهمان خواهم رفت .
چون حكايت مهمانى شنيد ، گفت : امروز عجب روزى از تو به من رفت .
كه من ديروز جمعى از دوستان خود را مهمان خواسته بودم . اكنون بيادم آمد كه بهر ايشان تهيهء ضيافت نديدهام و در نزد ايشان شرمسار خواهم شد . گفتم : ازين كار ، ملول مباش . من خود ، مهمانم . تو مرا خلاص كن . آنچه كه در خانهء من خوردنى مهيا كردهاند ، به تو مىدهم . گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهاد . بازگوى كه بهر ميهمانان من ، چه در خانه دارى ؟ گفتم : پنج ظرف طعام است و ده جوجه سرخ كردهاند و برّه بريان شده هست . گفت : بگو حاضر سازند تا بعيان بينم . گفتم همهء آنها را حاضر آوردند . چون بديد ، گفت شربت نيز آوردند . گفت : آقاى من ،