گفتند كه : از بازرگانان شنيدهايم كه در روى زمين ، نزهتگاهى بهتر از مصر و رود نيل نيست . و شاعر در مدحت مصر و رود نيل ، نيكو گفته :
نيست شهرى در جهان چون شهر مصر * نيست رودى در جهان چون رود نيل
آن يكى اندر طراوت چون بهشت * وين يكى اندر حلاوت سلسبيل
پس ايشان مصر را بسى بستودند . مرا خاطر بمصر مشغول شد . آنگاه برخاسته ، هريك بخانهء خويش رفتيم و مرا خيال مصر چندان در خاطر بود كه خوردن و نوشيدنم گوارا نميشد و خواستم بخسبم ، خوابم نبرد . چون روزى چند بگذشت ، عموهاى من ساز و برگ سفر مصر كردند . من از بهر رفتن با ايشان پيش پدر بگريستم . پدرم از براى من بضاعتى خريده ، با ايشان گفت : او را در دمشق بگذاريد و بمصرش نبريد . پس از آن پدر را وداع كرده ، از موصل بيرون شديم و هميرفتيم تا بحلب برسيديم . چند روزى در آنجا بمانديم و از آنجا نيز روان شديم و بدمشق رسيديم . ديديم شهريست سبز و خرّم كه درختان بسيار و نهرهاى روان دارد و بفردوس هميماند . در كاروانسرائى فرود آمديم . عموهاى من بضاعت مرا بفروختند . بيك درم ، پنج درم سود كرد . از آن سود ، شادمان شديم . پس از آن اعمام ، مرا در همانجا گذاشته ، بسوى مصر رفتند .
من خانهء خوبى را در ماهى دو دينار اجاره كرده ، در آنجا بنشستم و به سرگرمى پرداختم تا اينكه همهء مالى كه با خود داشتم ، صرف كردم . روزى ناگاه در حياط خانه ، ديدم كه دخترى بر زمين افتاده است . ندانستم كه او از كجا آمده ، خواستم كه بيدارش كنم . ديدم كه سرش از تن جدا گشته ، بيك سو غلطيد .
سخت بترسيدم و با خود گفتم كه همگان مرا قاتل او مىپندارند و كسى سخنم را باور نخواهد كرد . ساعتى ملول نشستم . پس از آن جامهاى خود بركندم و در ميان خانه ، چاهى ساخته ، جسد دختر در آن چاه افكندم و خاك برو ريختم .
آنگاه جامه پوشيده ، بقيت مال برداشتم و از خانه بدر آمده ، نزد خداوند خانه رفتم و ساليانه اجرت به دو دادم و گفتم : بسوى عموها سفر خواهم كرد . پس از