تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
منزل بازگشتند . در سر راه ، گوژپشتى را يافتند كه ديدن او خشمگين را بخنداندى و محزون را غم از دل بردى . خيّاط با زن خود براى ديدن او پيش رفتند . پس از آن خواستند كه او را بخانهء خويش برده ، با او نديم شوند و مضحكه‌اش كنند . احدب ، دعوت ايشان را اجابت كرده ، با ايشان برفت . در حال ، خيّاط ببازار شد . ماهى بريان گشته و نان و ليمو خريده ، بازگشت و به خوردن بنشستند . زن خياط ، پارهء بزرگ از گوشت گرفته ، در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده ، گفت : بايد اين لقمه ، نخائيده ، بيك نفس فرو برى . احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانى راه گلوى او گرفته ، در حال بمرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب بيست و پنجم برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، چون احدب بمرد ، خيّاط بدهشت اندر شد . زن خيّاط گفت : دگر سستى مكن و كار بفردا ميفكن . مگر گفتهء شاعر نشنيدهء :
آن مكن در عمل كه آخر كار * خوار و مذموم و متّهم باشى در همه حال عاقبت بين باش * تا همه وقت محترم باشى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 118 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى