تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
عمر سعد گفت : راست گفتى ، نظر ، نظر توست . آنگاه كس فرستاد و فرمان داد كه از جنگ تن به تن بپرهيزند . » « 1 » نافع بن هلال نامش را بر فاق تيرهايش نوشته بود و آنها را مسموم مىكرد و به سوى دشمن مىافكند و مىگفت : من با اين تيرهايى كه مسموم است و به وسيله پرهايشان در حركتند به سوى دشمن تيراندازى مىكنم . تا آنكه زمين از باران تير پرگردد ؛ و ترس براى جان آدمى سودى ندارد . او موفق شد علاوه بر مجروح ساختن شمارى از سپاهيان عمر سعد ، دوازده تن را نيز به هلاكت برساند . پس از آنكه تيرهايش به اتمام رسيد ، شمشير كشيد و به دشمن حمله كرد و مىگفت : من شير جملى ، و بر دين على هستم ! دشمن از هر سو به او حمله كرده ، او را در حلقه محاصره قرار دادند و با سنگ و چوب زدند تا آنكه بازويش شكست . آنگاه او را به اسارت در آوردند . شمر بن ذى الجوشن همراه با دار و دسته‌اش او را نزد عمر سعد برد . عمر گفت : واى بر تو اى نافع چه بلايى بر سرت آورده‌اى ؟ گفت : خداوند از نيّت من آگاه است . مردى كه خونها را بر محاسن وى جارى ديد گفت : مىدانى چه به سرت آمده است ؟ گفت : به خدا سوگند به جز آنها كه مجروح كرده‌ام ، دوازده تن از شما را به قتل رسانده‌ام و خويشتن را بر اين تلاش نكوهش نمىكنم . اگر دست و بازويم سالم مىبود ، نمىتوانستيد مرا به اسارت در آوريد ! شمر خطاب به ابن سعد گفت : خداوند كارت را راست گرداند ، او را بكش ! عمر سعد گفت : تو او را آورده‌اى ، خودت هم او را بكش . همين كه شمر شمشير كشيد ، نافع به وى گفت : به خدا سوگند ، بدان كه اگر تو از مسلمانان مىبودى ، بر تو گران مىآمد
هامش
( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 324 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 103 ؛ اعلام الورى ، ج 2 ، ص 402 ؛ مثيرالاحزان ، ص 60 ؛ بحار ، ج 45 ، ص 19 .