آنگاه حسين رهسپار مكّه شد ؛ و اين آيه را مىخواند :
« فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ »
« 1 » ؛ و شاهراه را اختيار كرد .
در اين هنگام اهل بيت گفتند : كاش شما نيز مانند پسر زبير از شاهراه كناره بگيريد تا جست و جوگران به شما نرسند .
امام عليه السلام فرمود : از آن كناره نگيرم تا خداوند هر چه بخواهد پيش آورد . « 2 »
در روايت الفتوح آمده است : پسر عموى امام عليه السلام ، مسلم بن عقيل ، گفت : اى پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نظر من اين است كه ما نيز مانند عبدالله زبير از اين راه كناره مىگرفتيم و به بيراهه مىزديم ، چرا كه از رسيدن جست و جوگران بيمناكيم .
حسين عليه السلام فرمود : نه به خدا سوگند ، اى پسر عمو ، هرگز از اين راه جدا نمىشوم تا اينكه يا خانههاى مكّه را ببينم و يا آنكه خداوند آنچه را خشنود و راضى است پيش آرد .
آنگاه به شعر يزيد بن مفرغ حميرى تمثّل جست و گفت :
لا سهرت السوام فى فلق الصبح * مضيئاً وَ لا دُعيتُ يزيدا
يوم اعطى من المخافة ضيماً * والمنايا يرصدننى أن أحيدا « 3 »
[ خدا كند ] ديگر در سحرگاهان چارپايان را به هجوم نرمانم و ديگر يزيدم نخوانند ؛
اگر از بيم مرگ به ستم تن دهم و زير بار ذلت روم خطر مرگ مرا از راه ببرد .
در اينجا ممكن است كسى بپرسد كه چرا امام عليه السلام همانند كسى كه تن به رو در رو شدن با هرگونه خطر پيشبينى شده يا نشدهاى داده است ، بر حركت از شاهراه پافشارى مىكند و به دست برداشتن از پيمودن راه اصلى رضايت نمىدهد ؟
آيا در پس اين همه پافشارى ، شجاعت حسينى نهفته بود ؟
يا اين كه قصد امام از حركت در شاهراه ، انجام يك كار تبليغاتى براى معرفى قيام و نهضت خويش به همهء كاروانها و رهگذرانى بود كه در طول مسير ، با كاروان حسينى
هامش
( 1 ) - [ موسى ] ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت [ در حالى كه مى ] گفت : « پروردگارا ، مرا از گروه ستمكاران نجات بخش . [ قصص ( 28 ) ، آيهء 21 ] .
( 2 ) - الارشاد ، ص 223 .
( 3 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 22 .