برادرزادهء من است . آيا مىخواهيد كه حديثى از حسين بن على عليه السلام برايتان نقل كنم .
گفتم : بلى . گفت : بر حسين عليه السلام وارد شدم و بر او سلام كردم . جواب سلامم را داد و خوشامد گفت . آنگاه فرمود : اى حبابه ، چه چيزى سبب شده تا دير دير به ديدار ما آيى ؟
گفتم : چيزى جز بيمارى نبوده است . فرمود : چه بيمارىاى ؟ گويد : نقابم را از روى بَرَص برداشتم . آنگاه امام عليه السلام دست بر بَرَص نهاد و دعا كرد و همچنان در حال دعا خواندن بود تا آن كه دستش را برداشت و خداوند آن برص را شفا داد . آنگاه فرمود : اى حبابه ، هيچ كس از اين امّت جز ما و شيعيان ما بر دين ابراهيم نيست و ديگران از آن بركنارند . « 1 »
يحيى بن امّ طويل گويد : نزد حسين عليه السلام بوديم كه جوانى گريان بر او وارد شد .
حضرت فرمود : چرا مىگريى ؟ گفت : مادرم همين ساعت مرد و وصيّت هم نكرده است .
از او مالى مانده و به من امر كرده است پيش از آن كه خبرش را به شما بدهم ، هيچ دخالتى در كارش نكنم . حسين عليه السلام فرمود : برخيزيد تا نزد اين زن آزاده برويم . ما همراهش برخاستيم و رفتيم تا به در خانهاى كه زن در آن مرده بود ، رسيديم ؛ و پارچهاى بر رويش كشيده بود . امام در مقابل خانه ايستاد و به درگاه خداوند دعا كرد كه او را زنده كند تا هر چه دوست دارد وصيت كند . خداوند متعال او را زنده كرد . ناگهان زن در حالى كه شهادتين بر زبانش جارى بود برخاست . آنگاه به امام عليه السلام نگاه كرد و گفت : سرورم به خانه درآى و امرت را به من بفرماى .
امام حسين عليه السلام به بالش تكيه داد و فرمود : خدايت رحمت كند ، وصيت كن . زن گفت :
اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، اموالى در فلان جا و فلان جا دارم ، يك سوّمش را براى شما قرار دادهام تا به هر يك از دوستانت كه بخواهى بدهى . دوسوّم ديگر مال اين پسر من است ، اگر دانستى كه او از موالى و دوستان شماست ؛ و اگر مخالف بود ، براى خودت بردار كه مخالفان [ شما ] در مال مؤمنان حقى ندارند .
آنگاه از امام خواست تا بر او نماز بخواند و تجهيزش را بر عهده گيرد ؛ و پس از آن همچنان كه بود مرده گشت . « 2 »
از حسن بصرى نقل شده است كه گفت : حسين بن على عليه السلام سرورى زاهد ، پارسا ،
هامش
( 1 ) - اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 332 ، حديث 183 .
( 2 ) - الخرائج والجرائح ، ج 1 ، ص 245 - 246 ، شماره 1 .