دوازده مورد ، خواهيم پرداخت .
1 - با شناخت اينكه نفس ، بدن انسان و روح ، جسم را به حركت درمىآورد مىتوان دريافت كه جهان نيز داراى مدبّر بوده و هستى نيز محرّكى دارد . بنابراين ، شناخت نفس ، دليل بر شناخت پروردگار است .
2 - هركس پى برد كه نفس او يكى است و اگر دو تا باشد امكان تعارض و ممانعت ميان آنها وجود دارد ، درخواهد يافت كه پروردگار ، يگانه است و مدّبر جهان يكى است
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا ؛
« 1 » اگر در زمين و آسمان معبودانى غير از خدا وجود داشتند ، زمين و آسمان به تباهى كشيده مىشدند
3 - هركس پى ببرد كه نفس ، با ارادهء خود جسم را به حركت وامىدارد . پى خواهد برد كه جهان ناگزير بايد از حركتدهندهاى با اختيار برخوردار باشد تا به وجوب كمال آفريننده و يا محال بودن نقص و ناتوانى در وجود او ، يقين حاصل شود ، تا چه رسد به عدمش .
4 - آنكس كه پى ببرد هيچ حالتى از حالات و حركات جسد بر نفس پوشيده نمىماند ، پى خواهد برد كه در آسمان و زمين كوچكترين ذرّهاى بر خداى متعال نهان نمىماند ، زيرا ممكن نيست آفريدهها آگاهى داشته باشند ولى آفريدگار آگاه نباشد .
5 - آنكس كه با علم و آگاهى پى ببرد چيزى نزديكتر از نفس به جسم وجود ندارد پى خواهد برد كه خداوند نسبت به آفريدگان همين معنا را دارد .
6 - آنكس كه پى ببرد نفس ، پيش از بدن وجود داشته و پس از آن نيز باقى خواهد ماند ، پى خواهد برد كه پروردگارش پيش از جهان هستى وجود داشته و پس از آن نيز باقى مىماند و همواره بوده و خواهد بود .
7 - كسى كه آگاهى داشته باشد واقعيّت ذات وى و حقيقت كيفيّت آن قابل درك نيست ، پى خواهد برد كه جوهر ذات مقدّس خداى متعال به طريق اولى قابل درك نخواهد بود و گويى امر محالى را بر محال ديگر معلّق كرده است .
8 - آنكس كه پى ببرد براى نفس وى مكانى وجود ندارد و كجايى بودن براى آن مطرح نيست ، پى مىبرد كه پروردگارش از مكان و كجايى بودن ، به طريق اولى منزه است .
هامش
( 1 ) . انبياء ، آيهء 22 .