حضرت به شتاب به خانه رفت و سپس بيرون آمد و فرمود : آن پرسنده كجا است ؟ مرد گفت :
اى امير مؤمنان من اينجا هستم . حضرت فرمود : پرسشت چيست ؟ او گفت : چنين و چنان . آن گاه حضرت پاسخش گفت . اصحاب گفتند : اى امير مؤمنان ما پيش از اين ديده بوديم كه وقتى كه از شما دربارهء چيزى مىپرسيدند ، در جواب گفتن همچون ميخ گداخته بوديد [ كه به سرعت در كف پاى حيوان هنگام نعل زنى فرو مىرود ] ولى امروز چه شد كه در پاسخ اين مرد كندى كرديد چنانكه به خانه رفتيد و سپس بازگشته پاسخش داديد ؟ حضرت فرمودند :
من بول داشتم و براى سه كس نظرى نيست : براى كسى كه بولش را نگه داشته ، كسى كه پوتين هايش تنگ است و پاهايش را فشار مىدهد [ و كسى كه مدفوعش را نگه داشته است . ] سپس چنين سرودند .
وقتى مشكلات به من عرضه مىشوند ، من با انديشهام حقايق آن را كشف مىكنم
و اگر در ذهنى قوى مسألهاى پيچيده با امور پنهان پوشيده شده ظاهر گردد و چشم دل نتواند آن را بگشايد من انديشهء درست را بر آن مىنهم . با زبانى همچون پوست سرخ شتر يا همچون شمشير برندهء تيز ، و قلبى كه وقتى انديشهها او را به سخن درآورند ، گوهرهاى زيبا بر آن افزوده مىشوند ، و من مرد سسترأيى نيستم كه از اين و آن بازخواست كنم كه چه خبر ، بلكه من قلب و زبان محكمى دارم كه با بهرهگيرى از آنچه گذشته آنچه را كه مانده آشكار مىكنم .
[ 1024 - سخن حضرت على عليه السّلام در هنگام سوار شدن بر مركب ]
[ 1126 ] 33 - على بن ربيعة اسدى گفت : على بن ابى طالب عليه السّلام سوار شد و چون پايش را بر ركاب نهاد فرمود : « بسم اللّه » و چون بر اسب نشست فرمود : « سپاس خدايى را كه ما را گرامى داشت