[ 441 - خداوند به سود پيامبرش در جنگ با بنى قريظه نيرنگ به كار برد ]
[ 474 ] 12 - هشام بن عروه مىگويد : مرد سخنچينى بود كه روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و إله سخنى برايش نقل كرد و فرمود : آن را نزد هيچ كس ياد نكن . و پيامبر صلّى اللّه عليه و إله دوست داشت كه آن سخن را بر زبان آورد [ چون به سود پيامبر بود ] پس هنگامى كه آن مرد رفت . پيامبر فرمود : جنگ ، نيرنگ است [ يعنى سرنوشت يك جنگ با يك نيرنگ مشخص مىشود و من مىخواستم سخنم در ميان اين جماعت پخش شود از روى عمد چنين به آن انسان سخنچين گفتم تا آن را منتشر سازد ] پس آن مرد رفت و سخن را فاش ساخت و خداوند به سود پيامبرش در جنگ با بنى قريظه نيرنگ به كار برد .
[ 442 - حديث منزلت ]
[ 475 ] 13 - رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله در جنگ تبوك به على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود : جانشين من درميان خانوادهام باش پس على عليه السّلام عرضه داشت : اى رسول خدا ! همانا من ناخوش دارم كه عرب بگويند : پسر عموى پيامبر او را خوار ساخت و تنهايش گذاشت . پس پيامبر فرمود : آيا خشنود نمىگردى كه جايگاه تو نسبت به من چون جايگاه هارون نسبت به موسى باشد .
عرضه داشت : بله ، پيامبر فرمود : پس جانشين من باش .
[ 443 - كشتن فرد يهودى توسط صفيّه ، زمانى كه پيامبر در خندق بودند ]
[ 476 ] 14 - صفيّه دختر عبد المطلب مىگويد : با حسّان بن ثابت در دژ فارع [ در مدينه ] بوديم و پيامبر صلّى اللّه عليه و إله در خندق بود كه ديديم شخصى يهودى در اطراف دژ مىچرخد پس ترسيديم كه بر مخفيگاه ما راه يابد . پس به حسّان گفتم : كاش به سراغ اين يهودى مىرفتى به درستى كه من در هراسم كه بر مخفيگاه ما راه يابد . حسّان گفت : اى دختر عبد المطلب ! مىدانم كه من ياراى مقابله با اين شخص را ندارم . صفيه گويد : آماده شدم سپس به بيرون آمده و نيزهاى برداشته و او را با آن نيزه كشتم . آنگاه به حسّان گفتم : خارج شو و غنايم او را برگير . حسّان گفت : نيازى به غنايم او ندارم .