[ 230 - دو حكايت از عروه و مردى از بنى عبس نزد وليد بن عبد الملك ]
[ 250 ] 2 - عامر بن حفص مىگويد : عروة بن زبير به همراه محمد بن عروه به نزد وليد بن عبد الملك رفتند . محمد به طويلهاى رفت و چهارپايى به او ضربهاى زد و محمد [ به خاطر آن ضربه ] مرد و به زمين افتاد . در پاى عروه نيز خوره افتاد و در آن شب آرام نگشت . وليد به او گفت : پايت را قطع كن . او گفت : نه . پس خوره تا ساق پاى او بالا رفت . وليد به عروه گفت :
پايت را قطع كن و گر نه بدنت را فاسد مىكند . پس پايش را با ارّه قطع نمود و او را كه پيرمرد مسنّى بود هيچ كس نگاه نداشت . عروه گفت : در اين سفر خود ، سختى كشيديم در آن سال گروهى از بنى عبس به نزد وليد آمدند و ميانشان مردى بود كه ضرر فراوانى به او وارد شده بود . وليد از چشم او و سبب آسيب آن را پرسيد . پس گفت : اى امير مؤمنان ! شبى در دل صحرا ماندم . و هيچ شخصى از بنى عبس را نمىشناسم كه حالش از حال من بدتر باشد . سيل ما را در برگرفت و هر آنچه از خانواده و فرزندان و ثروت كه داشتم شترى و فرزندش كه تازه به دنيا آمده بود از بين رفتند شتر كه كم سال و چموش بود پا به فرار گذاشت . پس كودك را بر زمين نهادم و به دنبال شتر رفتم . و هنوز اندكى دور نشده بودم كه صداى فرياد فرزندم را شنيدم .
پس به سوى او بازگشتم درحالى كه سر گرگ در شكم فرزندم بود و او را مىخورد . و به دنبال شتر رفتم تا او را به دام اندازم كه با پايش لگدى به صورتم زد و چشمم را نابود كرد و بينايى مرا از بين برد . پس شب را به صبح رساندم درحالى كه نه ثروت و نه خانواده و نه فرزند و نه بينايى داشتم . پس وليد گفت : او را به نزد عروه ببريد تا بداند كه درميان مردم كسى هست كه امتحانش از او عظيمتر باشد . و عروه به مدينه بازگشت و قريش و انصار به نزد او آمدند . پس عيسى بن طلحة بن عبيد اللّه به او گفت : بشارت بر تو اى ابا عبد اللّه كه خداوند با تو به نيكى رفتار كرده است . به خدا سوگند تو به نيازى به راه رفتن ندارى پس عروه گفت : چه نيكوست آنچه خداوند با من رفتار نمود به من هفت پسر عطا فرمود و مرا با آنان به هر مقدار كه خواست بهرهمند نمود آنگاه يكى از آنان را از من گرفت و شش فرزند را برايم باقى گذارد .