هم به او نمىدهم .
پس از چندى پادشاه دوباره خوابى ديد و جوان از پاسخ درماند و با شرمندگى نزد همسايهاش آمد و از او عذر خواست و قول داد كه اينبار ، سهمش را بدهد .
همسايه نيز به او گفت كه به پادشاه بگو : زمان تعبير خواب تو در زمان قوچ است . اينبار نيز جوان با پاسخ دادن به پادشاه هديه گرفت ولى دوباره وسوسه شد و سهم همسايهاش را نداد .
پادشاه براى سومين بار خواب ديد و اينبار نيز جوان با شرمندگى نزد همسايه آمد و به نادانى خود اقرار كرد و قول داد كه سهم او را بدهد . اينبار نيز همسايه به او گفت : به پادشاه بگو كه تعبير خوابت براساس ميزان عدالت است . اينبار جوان ، ثروت هنگفتى از پادشاه گرفت و نزد همسايه رفت و گفت :
سهمت را بردار . همسايه به او گفت : تو همانند خواب اول و دوم پادشاه با گرگها و قوچها بودى ولى اينك همچون خواب سوم پادشاه ، براساس عدالت رفتار كردى اينك اين پولها را بردار كه احتياجى به آنها ندارم . « 1 »
حسن بن جهم گويد : از امام كاظم عليه السّلام شنيدم كه فرمودند : مردى در ميان بنى اسرائيل زندگى مىكرد كه چهل سال بود كه به عبادت مىپرداخت . روزى او گوسفندى را قربانى كرد ولى خداوند به او الهام نمود كه قربانىات پذيرفته نشد . آنگاه عابد به نفس خود نهيب زد كه هرگناهى كه دارم تو براى من رقم زدهاى ! در اين هنگام خداوند به او الهام نمود اين نهيب بر نفس امارهات از چهل سال عبادت برتر بود . « 2 »
امام باقر عليه السّلام فرمودهاند : مردى در بنى اسرائيل فرزندى داشت كه او را بسيار دوست داشت .
هامش
( 1 ) . روضه كافى ص 362 .
( 2 ) . اصول كافى ج 2 ص 73 .