يكى از جادوگران ، زهرى را كه براى كشتن همهء مردم دنيا كافى بود در غذاى جرجيس ريخت و جرجيس غذا را خورد ولى او همچنان زنده ماند ؛ در اين هنگام جادوگر به او ايمان آورد و پادشاه دستور داد كه جادوگر را بكشند .
آنگاه پادشاه دستور داد جرجيس را تكهتكه كردند و تكههايش را درون چاهى ريختند .
روزى پادشاه و همراهانش غذا مىخورند كه به ناگاه بادى سياه وزيد و رعد و برق گرفت . كوهها به لرزه درآمد و همگان گمان كردند كه عذابشان نزديك است .
در اين هنگام ميكائيل بر جرجيس كه در عمق چاه بود فرود آمد و گفت :
بر خيز و نزد پادشاه برو و آنان را به خداپرستى فرا خوان . يكى از فرماندهان پادشاه با لشكرش كه چهار هزار نفر بودند به او ايمان آوردند .
پادشاه دستور داد كه همهء آنان را گردن زدند . آنگاه ظرف بزرگ مسى را گداخت و جرجيس را در آن نهاد و دستور داد كه بر دهان او سرب گداخته بريزند و بر سر و چشمهايش ميخهايى بكوبند و در سوراخ ميخها سرب بريزند ولى شگفت آنكه جرجيس به اذن خداوند زنده ماند .
سرانجام پادشاه گفت : جرجيس را بسوزانيد و خاكسترش را بر باد دهيد .
ولى ديگر بار فرشتگان خاكستر جرجيس را جمع كردند و خداوند دوباره او را زنده كرد .
گروهى از مردم با ديدن جرجيس به او گفتند : ما بر روى چهارده تخت نشستهايم و ميزى بزرگ در برابر ماست .
هريك از اين تختها از چوب درختى ساخته شده كه برخى درختان ميوه دارند و برخى ديگر ثمرى ندارند . از خدايت بخواه كه بر هركدام از اين چوبها برگ و ميوهء همان درخت را بروياند .
ديرى نگذشت كه بر آن چوبهاى خشكيده برگ و ميوه روييد .
پادشاه دوباره دستور داد كه جرجيس را با ارهّاى بزرگ از ميان بريدند و پيكرش را در ميان قير و سرب و گوگرد انداختند تا ذوب شود .
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 632
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٦٣٢