يَشْكُرُونَ ؛
« 1 » آيا داستان كسانى را كه هزاران هزار نفر بودند و از ترس ، از خانه و كاشانهشان رفتهاند ندانستهاى ؟ كه خداوند به آنان گفت كه بميرند [ و مردند ] .
سپس زندهشان كرد ؛ چرا كه خداوند به مردم بخشش و بخشايش دارد ولى بسيارى از مردم سپاس نمىگذارند . »
آنگاه چنين آمده است كه مردم از ترس طاعون به بيابانها مىگريختند و در اقامتگاهشان راهها چنان بند آمده بود كه آنان بر روى جنازهها راه مىرفتند .
امام صادق عليه السّلام مىفرمايند : خداوند به پيامبرش « حزقيل » وحى فرمود كه به پادشاه زمان خويش بگو كه به زودى از دنيا خواهى رفت . حزقيل پيام الهى را به آن پادشاه رساند . پادشاه با شنيدن اين سخن از خدا خواست كه بر عمرش بيفزايد تا بتواند فرزند خردسالش را بزرگ كند و براى آخرت خويش توشهاى برگيرد . خداوند دعاى پادشاه را برآورد و به حزقيل فرمان داد تا به پادشاه بگويد كه پانزده سال بر عمرش افزوده شده است . ولى حزقيل به خداوند گفت :
من نمىتوانم گفته خويش را پس بگيرم ؛ زيرا در اين صورت دروغگو شمرده خواهم شد . خداوند به حزقيل فرمود : تو بندهاى بيش نيستى ، پس بهتر است كه فرمانم را ابلاغ كنى . « 2 »
امام باقر عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه پادشاه قبطيان خواست بيت المقدس را ويران كند مردم از حزقيل خواستند كه دست به دعا بردارد . حزقيل نيز دعا كرد و پادشاه قبطيان و سپاهيانش شبانه به عذاب الهى گرفتار شدند و هلاك گرديدند . فردا ، او با ديدن استجابت دعايش ، شگفتزده شد و گفت : سليمان پيامبر نيز بر من برترى ندارد . خداوند با شنيدن اين سخن حزقيل ، زخمى را
هامش
( 1 ) . سوره بقره / 243 .
( 2 ) . روضه كافى ، ص 198 و 199 .