نشانهء چهارم
- عبد إله بن احمد بن حنبل از اساتيد خود از جابر روايت مىكند كه پيامبر ( ص ) در روز جنگ خيبر پرچم را به دست على عليه السلام سپرد پس از آنى كه بر او دعا كرد كه چشم دردش خوب شود و در حال خوب شد سپس به راه افتاد و شتابان مىرفت و يارانش به دو مىگفتند : اى امير مؤمنان آهسته ، آهسته ، تا به در دژ رسيد و آن يك قطعه سنگ بود پس آن را از جاى بر كند و بر زمين افكند . و در خبرى است كه : آن را چند ذرع بدور افكند آن گاه هفتاد مرد بر آن گرد آمدند و مىكوشيدند كه آن را به جاى اوّلش بر گردانند و از آن حضرت روايت شده كه فرمود : در خيبر ( 1 ) را بر كندم و آن را براى خود سپر قرار دادم و با يهود جنگيدم و چون خدا آنان را خوار ساخت ( با شكست ) در را پلى براى ورود به دژ آنها قرار دادم سپس در خندقشان بيافكندم مردى به حضرت عرض كرد : احساس سنگينى كرديد فرمود : به اندازه سپرم كه در غير اين جنگ به دست مىگرفتم بيشتر نبود . پس بيانديش اى صاحب نظر و اعتبار آيا اين كار از نيروى بدنى صادر مىشود زيرا اگر چنان بود كسانى كه به ظاهر از او نيرومندتر بودند بر آن توانايى مىداشتند و لذا آن حضرت ( ع ) فرمود : سوگند به خدا در خيبر را با قدرت بدنى از جاى بر نكندم ليكن آن را با نيروى الهى بر كندم ، و شاعران را در مورد اين آيت اشعار بسيارى است ( 2 ) كه به خاطر طولانى نشدن از ذكر آن صرفنظر مىكنيم .
نشانهء پنجم
- عمّار حضرمى ( 3 ) از زادان بن ابى عمر نقل كرده كه مردى از على