على عليه السّلام فرمود : سوگند به آنكه جانم در دست او است ، وى نمىميرد تا آنكه سپاه گمراهىاى را كه حبيب بن جماز پرچمش را بر دوش دارد ، فرماندهى كند .
راوى گويد : چون حبيب بن جماز اين سخن را شنيد ، نزد امير مؤمنان عليه السّلام آمد و گفت : تو را دربارهء خود به خدا سوگند مىدهم . من شيعهء تو هستم . اما تو مرا به چيزى ياد كردهاى كه به خداوند سوگند در درون خويش هيچ از آن سراغ ندارم .
على عليه السّلام از او پرسيد : تو كيستى ؟
گفت : من حبيب بن جماز هستم .
امام عليه السّلام فرمود : اگر تو حبيب بن جماز هستى كسى ديگر جز تو اين كار بر دوش نگيرد - يا تو خود آن را بر دوش گيرى .
حبيب از آن حضرت روى گرداند . اما على عليه السّلام همچنان به او روى كرد و فرمود : اگر تو حبيب هستى اين كار را بر دوش خواهى گرفت .
ابو حمزه گويد : به خدا سوگند ، خالد بن عرفطه نمرد تا آنكه عمر بن سعد به رويارويى حسين بن على عليه السّلام سپاه گسيل داشت و خالد بن عرفطه را بر طليعهء آن گماشت و پرچم را نيز به حبيب بن جماز داد . « 1 »
[ احاديث ائمه عليه السّلام ، احاديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ]
* حمزة بن يعلى ، از احمد بن نضر ، از عمرو بن شمر ، از جابر بن يزيد ، از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرموده است : اى جابر ، اگر ما به رأى و هوس خود برايتان حديث مىكرديم از تباهشدگان بوديم . اما ما احاديثى را برايتان بازگو مىكنيم كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله اندوختهايم ، آن سان كه اينان طلا و نقرهء خود اندوزند . « 2 »
[ بيّنهء امامان عليهم السّلام ]
* احمد بن محمد بن عيسى ، از حسين بن سعيد ، از فضالة بن ايوب ، از جميل بن دراج ، از فضيل بن يسار ، از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرموده است : ما از جانب پروردگارمان داراى بينهاى هستيم كه خداوند آن را براى پيامبر خود روشن ساخته و او نيز آن را براى ما روشن
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بحار الانوار ، ج 42 ، ص 161 - م .
( 2 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 319 ؛ بحار الانوار ، ج 2 ، ص 172 ، ج 26 ، ص 28 - م .