داشت . اما هريك را كه ارائه مىكرد ، امام مىفرمود : ما را به او نيازى نيست . پس فرمود : باز هم عرضه كن . آن مرد گفت : ديگر هيچ در اختيار ندارم . فرمود : چرا . به ما ارائه كن . گفت : نه ، به خداوند سوگند ، تنها يك كنيز بيمار دارم .
امام به او فرمود : اشكالى ندارد كه او را هم عرضه كنى . اما آن مرد نپذيرفت . امام نيز او را واگذارد .
فرداى آن روز امام مرا ديگر بار فرستاد و به من گفت : به او بگو : چقدر براى آن كنيز بها مىخواهى . چون بگويد فلان مقدار ، بگو : او را به همين بها گرفتم .
من نزد آن مرد رفتم . گفت : من دوست ندارم بهاى او را از فلان مقدار پايين آورم . گفتم : من او را به همان بها ستاندم ، و اين هم بهاى او است . او نيز در مقابل گفت : كنيز هم از آن تو . اما بگو آن مرد كه ديروز با تو بود كه بود ؟ گفتم : مردى از هاشميان .
پرسيد : از كدام تيرهء هاشميان ؟ گفتم : از سادات اين خاندان . گفت : بيش از اين مىخواهم بدانم . گفتم : بيش از اين آگاهىاى ندارم . او گفت : اما من دربارهء اين كنيز خبرى با تو در ميان مىنهم : من او را از مغرب دور خريدم . پس زنى از اهل كتاب با من برخورد كرد و پرسيد : اين كنيز كيست كه همراه تو است ؟ گفتم : او را براى خود خريدهام . گفت : روا نيست اين كنيز نزد كسى چون تو باشد ؛ او بايد نزد برترين زمينيان باشد . ديرى نخواهد پاييد كه نزد او از وى پسرى زاده شود كه خاور و باختر سر در فرمان او نهند .
راوى گويد : من آن كنيز را نزد امام آوردم و اندك زمانى از ماندنش نزد وى گذشت كه على را زاد . « 1 »
[ طبايع چهارگانه ]
* ابو احمد هانى بن محمود عبدى برايمان نقل كرده و گفته است : پدرم به سند خود مرفوعا نقل كرده است كه موسى بن جعفر عليه السّلام به حضور هارون رسيد . هارون به او گفت : اى
هامش
( 1 ) . اين روايت را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليه السّلام ( ص 12 ) عينا نقل كرده است - ح .
حديث را همچنين بنگريد در : الكافى ، ج 1 ، ص 486 ؛ عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 26 ؛ روضة الواعظين ، ص 235 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 254 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 471 ؛ مدينة المعاجز ، ج 7 ، ص 5 و 6 ؛ بحار الانوار ، ج 49 ، ص 7 ؛ مسند الإمام الرضا عليه السّلام ، ج 1 ، ص 13 ؛ بشارة المصطفى ، ص 333 ؛ كشف الغمه ، ج 3 ، ص 66 ؛ حياة الامام الرضا عليه السّلام ، ج 1 ، ص 20 - م .