فصل چهارم
127 - چون [ چنگيز خان ] دو تن ارقاى قسار و چااورقان « 1 » را چون ايلچى به نزد جاموقه فرستاد ، جاموقه گفت : « به آلتان و قوچر هر دو تن چنين گوييد » و آنان را گسيل داشت تا چنين گويند : « آلتان و قوچر ، شما دو تن ، چرا بين آندا تموچين و من ، پهلوى آندايى را دريديد و با دريدن پهلوهاى آن ، ما را از يكديگر جدا كرديد ؟ چرا در آن هنگام كه هنوز ، آندا و مرا از يكديگر جدا نكرده بوديد ، آندا تموچين را خان نگردانيديد ؟ و حال چه انديشيديد كه [ به دنبال ] آن انديشه ، وى را خان كرديد ؟ شما دو تن آلتان و قوچر آنچه را كه گفتيد و به آندا آرامش بخشيديد ، به ياد مىآوريد ؟ [ حال كه ] با آنداى من پيوند اتحاد بستهايد ، حد اقل آن را خوب حفظ كنيد » . اين را گفت و ايلچيان را بازگردانيد .
128 - سپس تائيچر برادر كوچك جاموقه ، كه در برابر [ كوه ] جالاما « 2 » در اولاگاى بولاق « 3 » قرار داشت ، رفت تا گلهء اسبان جوچى درمله ، يكى از [ افراد ] ما را كه در سارى كاار « 4 » بود ، بدزد . تائيچر ، رفت و گلهء اسبان جوچى درمله را دزديد و آورد .
هنگامىكه گلهء اسبان جوچى درمله را دزديدند و بردند ، دوستان وى ترسيدند و جوچى درمله تنها به دنبال آن رفت . شب به نزديكى گلهء اسبانش رسيد و درحالىكه به پهلو [ دراز ] كشيده بود ، به ميان اسبان خود رسيد ، [ تيرى ] رها كرد و پشت تائيچر را خرد كرد .
او را كشت ، گلهء اسبان خود را برداشت و آمد .
129 - جدرانها ، كه جاموقه در رأسشان قرار داشت و گفته بود : « برادر كوچك من تائيچر را كشتند » ، با سيزده قبيلهء همسايه متحد شدند ، سه تومان ترتيب دادند [ و ] پس از عبور از [ گردنههاى ] الااوئوت « 5 » و تورقااوت « 6 » سوار بر اسب شدند و به جنگ با
هامش
( 1 ) -Ca'urqan( 2 ) -Jalama( 3 ) -Olagai - bulaq( 4 ) -Sa'ari - Ka'ar( 5 ) -Ala'u'ut( 6 ) -Turqa'ut