84 - هنگامىكه آنان كاملا پراكنده شدند ، [ تموچين ] با خود انديشيد : « اين روزهاى آخر ، زمانىكه به نوبت مرا در گروههاى چادرها جاى مىدادند ، چون شب را در مسكن سورقان شيره بسر آوردم ، دو پسر او چيمباى « 1 » و چيلااون « 2 » دلشان به حال من سوخت و شبهنگام آمدند مرا ديدند ، بندهايم را گشودند و من شب را [ بدين ترتيب ] گذرانيدم . حال سورقان شيره ، مرا ديد و خبر نداد و از نظر ناپديد شد . ازاينرو شايد اكنون بار ديگر آنها مرا نجات دهند » . اين را گفت و در طول رود انون به طرف مسكن سورقان شيره به راه افتاد .
85 - علامت مسكن [ او ] اين بود كه از سر شب تا دم صبح ، شير خام را مىريختند و [ مىپختند ] و شير پخته را مىزدند . [ تموچين ] همچنان پيش مىرفت تا اين صدا را شنيد و صداى سرشير زدن را شنيد و به مسكن سورقان شيره وارد شد . وى گفت : « من به تو نگفتم برو و مادر و برادران كوچكت را پيدا كن ؟ چطور [ به اينجا ] آمدى ؟ » . چيمباى و چيلااون گفتند : « هنگامىكه در جنگلى يك قوش نر ، پرندهء كوچكى را دنبال مىكند ، جنگل [ پرندهء كوچك ] را نجات مىدهد . حال چرا به كسى كه به ما وارد شده است چنين مىگويى ؟ » . ايشان حرف پدرشان را نپذيرفتند ، بندهاى [ تموچين ] را گشودند و آنها را در آتش سوزاندند ، او را در ارابهاى [ كه بارش ] پشم بود و در پشت [ چادرشان ] قرار داشت سوار كردند ؛ و به خواهر كوچك خود كه قداان « 3 » ناميده مىشد گفتند كه به كسى حرفى نزند و او را مأمور مواظبت از وى كردند .
86 - روز سوم ، [ تائيچيئوتها ] با خود گفتند آن مرد مىبايستى مخفى شده باشد و گفتند : « ما بايد در بين خود به جستوجو پردازيم » [ و ] بين خود به جستوجو پرداختند . مسكن سورقان شيره ، ارابهها و حتى زير تختش را گشتند . روى ارابهء پشمى كه در پشت [ چادر بود ] رفتند و پارچهاى را كه جلو در آن بود كنار كشيدند و به داخل رفتند . در اين هنگام سورقان شيره گفت : « چطور مىتوان با چنين حرارتى در زير پشم ماند و طاقت آورد » . كسانىكه مىگشتند پايين آمدند و رفتند .
87 - پس از آنكه جستوجوكنندگان رفتند ، سورقان شيره گفت : « تو نزديك بود
هامش
( 1 ) -Cimbai( 2 ) -Cila'un( 3 ) -Qada'an