آن گاه گفت : خداوندا ! از تو عليه امّت خويش يارى مىخواهيم ؛ چرا كه كوفيان ، عليه ما شهادت دادند و شاميان ، ما را مىكُشند .
سوگند به خدا ، اگر مرا در اين جا بكشيد ، [ بايد ] بدانيد كه من اوّلين جنگاور مسلمانى خواهم بود كه در وادى شام ، كشته مىشود و نخستين مرد مسلمانى خواهم بود كه سگهاى شام ( معاويه و يارانش ) بر او پارس كردهاند . هُدبَة بن فيّاض ، با شمشير به سويش رفت . بدن حجر به لرزه افتاد . هدبه گفت : ولى نه ! مىپنداشتى كه از مرگ نمىترسى ! من تو را رها مىكنم ، تو هم از مولايت بيزارى بجوى .
حجر گفت : چگونه نترسم ، در حالى كه قبرى كنده شده ، كفنى پهن گشته و شمشيرى آخته مىبينم ؟ سوگند به خدا كه من ، اگر از كشته شدن هم بترسم ، هرگز چيزى را نخواهم گفت كه پروردگارم را خشمگين سازد .
آن گاه ، هدبه او را كشت و [ بقيهء ] آنان را يكى يكى كشتند تا آن كه همهء شش نفر را كشتند . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ الطبرى : ج 5 ص 275 .