فصل هفتم : شجاعت و ادب در حُدَيبيّه
پيامبر خدا در سال ششم هجرت به قصد عمره ، عزم مكّه كرد و تا حُدَيبيّه آمد ، و چون قريش از حركت پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه شدند ، از مكّه بيرون آمدند . به پيامبر خدا خبر رسيد كه قريش ، در صدد جلوگيرى از ورود ايشان به مكّه هستند .
قريش و پيامبر خدا ، هر دو ، نمايندگانى براى مذاكره فرستادند و قرار گذاشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن سال ، بازگردد و به مكّه وارد نشود و صلحنامهاى بر اين اساس ، منعقد كردند و متن صلحنامه را على عليه السلام به دست خود نوشت .
28 . الإرشاد - به نقل از فايد ، بندهء آزاد شدهء عبد اللَّه بن سالم - : چون پيامبرخدا براى عمرهء حديبيه حركت كرد ، در جُحفه فرود آمد ؛ ولى آبى در آن نيافت . لذا سعد بن مالك را با مشكهاى آب فرستاد ؛ امّا او اندكى دور نشده بود كه با مشكهاى خالى بازگشت و گفت : اى پيامبر خدا ، نمىتوانم بروم ! پاهايم از ترس مشركان ، خشك شده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : « بنشين ! » .
سپس مرد ديگرى را فرستاد . او نيز با مشكها حركت كرد و از همانجا كه شخص اوّل بازگشته بود ، بازگشت . پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : « تو چرا بازگشتى ؟ » .
گفت : سوگند به كسى كه تو را به حق برانگيخت ، از ترس نمىتوانم بروم !
پيامبر خدا ، امير مؤمنان على بن ابى طالب را - كه درودهاى خدا بر هر دو باد - ، فرا