گسيل داشت تا صحّت اخبار رسيده را دريابد و آنچه را مىبيند ، بدون كتمان ، به وى كتباً گزارش كند .
پس حارث حركت كرد ، چندان كه به نهر رسيد تا از حال آنان آگاه گردد .
خوارج به جانب وى روى كرده ، او را كشتند . خبر به امير مؤمنان و مردم رسيد .
جماعتنزد او برخاسته ، گفتند : اىاميرمؤمنان ! چرا اينان را پشتسرمان وا مىگذارى تا بر اموال و خانوادههاى ما چنگ اندازند ؟ ما را به سوى اين قوم روان ساز . پس هر گاه از كار خود با ايشان فارغ شويم ، به سوى دشمن شامىمان رهسپار مىگرديم .
اشعث بن قيس كِنْدى نزد وى برخاست و همين سخن را گفت . ( مردم مىپنداشتند كه اشعث با خوارج همرأى است ؛ زيرا وى در نبرد صِفّين ، گفته بود :
شاميان انصاف دادهاند كه ما را به كتاب خدا فرا خواندهاند ؛ امّا آنگاه كه از على عليه السلام خواست تا به سوى آنان حركت كند ، مردمدريافتند كه وى با خوارج همرأى نيست ) .
پس على عليه السلام بر همين نظر استوار شد و فرمانِ حركت داد . « 1 »
ب - اردوى امام عليه السلام در دو فرسنگىِ نهروان
469 . الفتوح : على عليه السلام روان شد تا در دو فرسنگىِ نهروان فرود آمد . پس غلامش را فرا خوانْد و به وى گفت : « به سوى اين قوم مَركَب بران و از جانب من به ايشان بگو : " چه چيز شما را وا داشت تا بر من بشوريد ؟ آيا در حكمرانى بر شما راه اعتدال را فرو نهادم ؟ آيا در تقسيم بيت المال براى شما عدل نورزيدم ؟ آيا حقّ شما از بيت المال را ميانتان تقسيم نكردم ؟ آيا به خُردِتان مهر نورزيدم و بزرگتان را حرمت ننهادم ؟ آيا نمىدانيد كه من شما را به بندگى نگرفتم و مالتان را [ به اين و آن ] نبخشيدم ؟ " و بنگر كه آنان چه پاسخى به تو مىدهند . اگر دشنامت دادند ، شكيبايى كن . مبادا كه به هيچ يك از ايشان پاسخ دهى ! » .
پس غلام حركت كرد تا نزد آن جماعت در نهروان رسيد و به ايشان گفت كه على عليه السلام ، او را به چه فرمان داده است . خوارج به وى گفتند : نزد امير خود بازگرد كه ما
هامش
( 1 ) . تاريخ الطبرى : ج 5 ص 82 .