امّا بعد ؛ من گمان دارم اگر تو مىدانستى جنگ با ما و تو چنين مىكند كه كرده و خود [ بهتر ] مىدانيم ، هرگز با هم به نبرد نمىپرداختيم . اگرچه پيش از اين ، عقلهاى ما مغلوبِ [ هوسهامان ] شد ، اينك براى ما آنقدر عقل مانده كه پشيمانىخورِ گذشته باشيم و بر آنچه باقى مانده ، مصالحه كنيم .
من [ حكومتِ ] شام را از تو خواستم ، مشروط به اين كه ملزم به بيعت با تو و فرمانبردارىات نباشم ، و تو از آن خوددارى كردى ؛ امّا خداوند آنچه را از من دريغ داشتى ، مرحمتم فرمود . امروز من تو را به همانى فرا مىخوانم كه ديروز فرا خواندم .
اميد من به زنده ماندن ، چيزى جز همان اندازه كه تو اميد دارى ، نيست ؛ بيمم از مرگ ، جز به اندازهء بيم تو نيست .
به خدا سوگند ، سپاهيان كاسته شده و مردان از ميان رفتهاند . ما ، همه ، فرزندان عبد مناف هستيم و هيچ يك از ما را بر ديگرى برترىاى نيست ، مگر همين برترىِ [ پيشگامى در صلح ] كه بر اثر آن ، نه عزيزى خوار مىشود و نه آزادهاى ، به بردگى مىرود . والسّلام ! « 1 »
م - پاسخِ امام عليه السلام
426 . وقعة صِفّين : چون نامهء معاويه به على عليه السلام رسيد ، آن را خواند و گفت : « شگفتا از معاويه و نامهاش ! » . سپس عبيد اللَّه بن ابى رافع ، كاتبِ خويش را خواست و گفت : « به معاويه بنويس :
امّا بعد ؛ نامهات مرا رسيد . گفتهاى اگر تو و ما مىدانستيم جنگ با ما و تو چه مىكند ، هرگز با يكديگر به نبرد بر نمىخاستيم . [ بدان ] من و تو را از جنگ ، نهايتى است كه فرا نرسيده است . اگر من براى خدا كشته شوم و سپس زنده گردم ، آنگاه هفتاد بار كشته و ديگر بار زنده شوم ، از سختكوشى براى خدا و جهاد با دشمنان او دست برنمىدارم .
هامش
( 1 ) . وقعة صفّين : ص 470 .