ابو ذر به دنبال شترش فرستاد و زنش ( و برخى گفتهاند : دخترش ) را بر آن ، سوار كرد .
عثمان ، فرمان داد كه مردم ، گِرد او را خالى كنند تا به ربذه برود و مروان ، او را روانه مىكرد .
چون از مدينه بيرون رفت ، على بن ابى طالب عليه السلام به همراه پسرانش ( حسن و حسين عليهما السلام ) و برادرش عقيل و عبد اللَّه بن جعفر و عمّار بن ياسر به بدرقه آمدند .
مروان ، اعتراض كرد و گفت : اى على ! امير مؤمنان ( عثمان ) ، مردم را از اين كه با ابو ذر در مسيرش همراه شوند و به بدرقهاش بيايند ، نهى كرده است . اگر اين را نمىدانستى ، آگاهت كردم .
على عليه السلام با تازيانه به او حمله برد و بر ميان دو گوش مركبش زد و فرمود : « دور شو ! خداوند ، تو را به آتش بيندازد ! » و با ابو ذر ، روانه شد و او را بدرقه كرد و سپس با او وداع نمود و باز گشت .
چون على عليه السلام خواست باز گردد ، ابو ذر گريست و گفت : خداوند ، شما اهلبيت را رحمت كناد ! اى ابو الحسن ! هر گاه تو و فرزندانت را مىبينم ، به ياد پيامبر خدا مىافتم .
مرواناز كار على بن ابىطالب عليه السلام به عثمان شكايت كرد .
عثمان گفت : اى مسلمانان ! من با على چه كنم ؟ فرستادهام را از كارى كه براى آن فرستاده بودم ، باز گردانده و اين گونه كرده است . به خدا سوگند ، حقّش را كف دستش مىگذاريم ! چون على عليه السلام باز گشت ، مردم به استقبال او آمدند و به او گفتند :
امير مؤمنان ( عثمان ) از تو به خاطر اين كه ابو ذر را بدرقه كردى ، خشمگين است .
على عليه السلام فرمود : « خشم اسب از لگام است ! » .
چون شبشد ، [ على عليه السلام ] نزد عثمان آمد . عثمان به وى گفت : چه چيزْ تو را وا داشت كه با مروان ، اين گونه كنى و چرا بر من گستاخى كردى و فرستاده و فرمانم را
گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٠٧