تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ابو ذر ، عصاى خود را بلند كرد و با آن بر سر كعب زد و در حالى كه درد خويش را از ياد برده بود ، گفت : اى يهودىزاده ! دربارهء مردى كه مرده و اين مال را بر جاى نهاده است ، مىگويى : خداوند ، خير دنيا و آخرت را به او عطا كرده‌است . اين را به طور قطعى به خدا نسبت مىدهى ، در حالى كه من شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد : « خوشحال نمىشوم كه بميرم و به اندازهء قيراطى بر جاى نهم » . عثمان به ابو ذر گفت : از جلوى چشمم دور شو . ابو ذر گفت : به مكّه بروم ؟ گفت : به خدا سوگند ، نه . گفت : مرا از خانهء پروردگارم باز مىدارى كه در آن عبادت كنم تا بميرم ؟ گفت : آرى ، به خدا سوگند . گفت : به سوى شام [ بروم ] ؟ گفت : نه ، به خدا سوگند . گفت : بصره ؟ گفت : نه ، به خدا سوگند . شهر ديگرى انتخاب كن . ابو ذر گفت : نه ، به خدا سوگند . جز آنچه برايت گفتم ، جاى ديگرى را اختيار نمىكنم و اگر مرا در هجرتگاهم ( مدينه ) وا مىنهادى ، هيچ شهر ديگرى را نمىخواستم . اكنون مرا به هر شهرى كه مىخواهى ، بفرست . گفت : تو را به رَبَذه تبعيد مىكنم . گفت : اللَّه اكبر ! پيامبر خدا راست گفت . او همهء آنچه را با آن رو به رو مىشوم ، به من خبر داد . عثمان گفت : [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] به تو چه گفته است ؟ گفت : به من خبر داد كه من را از مكّه و مدينه باز مىدارند و در ربذه مىميرم و گروهى كه از عراق به حجاز مىآيند ، دفن مرا عهده‌دار مىشوند .