ابو ذر ، عصاى خود را بلند كرد و با آن بر سر كعب زد و در حالى كه درد خويش را از ياد برده بود ، گفت : اى يهودىزاده ! دربارهء مردى كه مرده و اين مال را بر جاى نهاده است ، مىگويى : خداوند ، خير دنيا و آخرت را به او عطا كردهاست . اين را به طور قطعى به خدا نسبت مىدهى ، در حالى كه من شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد : « خوشحال نمىشوم كه بميرم و به اندازهء قيراطى بر جاى نهم » .
عثمان به ابو ذر گفت : از جلوى چشمم دور شو .
ابو ذر گفت : به مكّه بروم ؟
گفت : به خدا سوگند ، نه .
گفت : مرا از خانهء پروردگارم باز مىدارى كه در آن عبادت كنم تا بميرم ؟
گفت : آرى ، به خدا سوگند .
گفت : به سوى شام [ بروم ] ؟
گفت : نه ، به خدا سوگند .
گفت : بصره ؟
گفت : نه ، به خدا سوگند . شهر ديگرى انتخاب كن .
ابو ذر گفت : نه ، به خدا سوگند . جز آنچه برايت گفتم ، جاى ديگرى را اختيار نمىكنم و اگر مرا در هجرتگاهم ( مدينه ) وا مىنهادى ، هيچ شهر ديگرى را نمىخواستم . اكنون مرا به هر شهرى كه مىخواهى ، بفرست .
گفت : تو را به رَبَذه تبعيد مىكنم .
گفت : اللَّه اكبر ! پيامبر خدا راست گفت . او همهء آنچه را با آن رو به رو مىشوم ، به من خبر داد .
عثمان گفت : [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] به تو چه گفته است ؟
گفت : به من خبر داد كه من را از مكّه و مدينه باز مىدارند و در ربذه مىميرم و گروهى كه از عراق به حجاز مىآيند ، دفن مرا عهدهدار مىشوند .
گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٠٦