مىديدم كه ميراثم به تاراج مىرفت ، تا آن كه اوّلى به راه خود رفت و خلافت را پس از خود به فلان سپرد :
چه قدر تفاوت است ميان اكنون كه [ آواره ] بر پشت شترم
و روزى كه با حيّان ، برادر جابر ، غنوده بودم ! « 1 »
شگفتا كه او ( ابو بكر ) در حياتش مىخواست تا وى را از خلافتْ معاف دارند ؛ امّا براى پس از وفاتش ، آن را به ديگرى سپرد !
چه سفت و محكم به پستان خلافت چسبيدند و آن را ميان خود قسمت كردند [ ، دوشيدند و نوشيدند ] !
سپس آن را به جايى ناهموار و جانفرسا و پر گزند در آورد و در اختيار كسى قرار داد كه پى در پى مىلغزيد و پوزش مىطلبيد و همراهش [ نيز ] سوارى را مىمانْد كه بر مَركبى چموش است [ كه ] اگر مهارش را محكم كِشد ، بينىاش پاره گردد و اگر رهايش كند ، بجَهد و سرنگونش سازد .
به خدا سوگند ، مردم [ در نتيجهء كارهاى او ] به انحراف و چموشى و رنگ به رنگ شدن و كجروى دچار گشتند . « 2 »
هامش
( 1 ) . تمثيلى از امام عليه السلام به شعر اعشى است ، براى بيان تفاوت حالت خويش در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و پس از ايشان .
( 2 ) . الإمام عليّ عليه السلام - في ذِكرِ السَّقيفَةِ ومابَعدَها - : فَرَأَيتُ أنَّ الصَّبرَ عَلى هاتا أحجى ، فَصَبَرتُ وفِي العَينِ قَذىً ، وفِي الحَلقِ شَجاً ، أرى تُراثي نَهباً ، حَتّى مَضَى الأَوَّلُ لِسَبيلِهِ ، فَأَدلى بِها إلى فُلانٍ بَعدَهُ .شَتّانَ ما يَومِي عَلى كورِها * ويَومُ حَيّانَ أخي جابِرِفَيا عَجَباً ! ! بَينا هُوَ يَستَقيلُها في حَياتِهِ إذ عَقَدَها لِآخَرَ بَعدَ وَفاتِهِ - لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرعَيها ! - فَصَيَّرَها في حَوزَةٍ خَشناءَ يَغلُظُ كَلمُها ، ويَخشُنُ مَسُّها ، ويَكثُرُ العِثارُ فيها ، وَالاعتِذارُ مِنها ، فَصاحِبُها كَراكِبِ الصَّعبَةِ إن أشنَقَ لَها خَرَمَ ، وَإن أسلَسَ لَها تَقَحَّم فَمُنِيَ النّاسُ - لَعَمرُ اللَّهِ - بِخَبطٍ وشِماسٍ ، وتَلَوُّنٍ وَاعتِراضٍ ( نهج البلاغة : خطبهء 3 ) .