ح - يارىخواهى امام عليه السلام از مهاجران و انصار
146 . كتاب سُلَيم بن قيس : سلمان گفت : چون شب شد ، على عليه السلام فاطمه عليها السلام را بر درازگوشى سوار كرد و دست دو پسرش ، حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و هيچ يك از اهل بدر ، چه مهاجر و چه انصار را وا ننهاد ، جز آن كه به منزلش رفت و حقّش را به آنان يادآورى كرد و آنان را به يارى خود فرا خواند ؛ امّا جز 44 نفر ، هيچ كدام پاسخ مثبت ندادند .
پس به آنان فرمان داد كه صبح زود ، سر تراشيده و با سلاحهايشان بيايند و تا به پاى مرگ ، پيمان ببندند . چون صبح شد ، جز چهار تن [ به وعدهء خود ] وفا نكردند .
به سلمان گفتم : آن چهار تن كه بودند ؟
گفت : من ، ابو ذر ، مقداد و زبير بن عوّام .
سپس على عليه السلام شب بعد به نزد آنان آمد و سوگندشان داد . گفتند : صبح با تو مىآييم ؛ امّا هيچ يك از آنان ، جز ما [ چهار تن ] نيامدند .
و شب سوم هم به نزد آنان آمد و باز ، جز ما كسى نيامد . چون خيانت و بىوفايى آنان را ديد ، خانهنشين شد و به گردآورى و كنار هم نهادن قرآن رو آورد و از خانهاش بيرون نيامد تا آن كه قرآن را گرد آورْد . « 1 »
147 . تاريخ اليعقوبى : گروهى به گرد على بن ابى طالب عليه السلام جمع شدند و به او پيشنهاد دادند تا از آنان براى خود ، بيعت بگيرد . پس به آنان فرمود : « براى اين كار ، صبح ، سر تراشيده نزد من آييد » .
صبحهنگام ، جز سه نفر ، هيچ كس نيامد . « 2 »
ط - برخورد هشيارانهء امام عليه السلام با فتنه
148 . أنساب الأشراف - به نقل از حسين ، از پدرش - : ابو سفيان به نزد على عليه السلام آمد و گفت :
هامش
( 1 ) . كتاب سليم بن قيس : ج 2 ص 580 ح 4 .
( 2 ) . تاريخ اليعقوبى : ج 2 ص 126 .