آنان همهء دانشهاى عقلى را در مقابل دانشهاى نقلى از قبيل لغت ، نحو ، صرف ، معانى ، بيان ، بديع ، عروض ، تفسير ، حديث ، فقه و اصول - ، فلسفه مىناميدند . « 1 »
مسلمانان ، آنگاه كه مىخواستند تقسيم ارسطويى را درباره علوم بيان كنند ، كلمهء فلسفه يا حكمت را به كار مىبردند . فلسفه نزد ايشان بر دو قسم است :
نظرى و عملى .
فلسفهء نظرى دربارهء اشيا چنانكه هستند بحث مىكند ، و فلسفهء عملى دربارهء افعال انسان چنانكه بايسته و شايسته است ، بحث مىكند . فلسفهء نظرى بر سه قسم است :
1 . فلسفهء اولى ( فلسفهء نخستين ) : شامل امور عامّه و الهيّات بالمعنى الاخص .
2 . فلسفهء وسطا ( فلسفهء ميانى ) : شامل علوم مختلف رياضى ، مانند : حساب ، هندسه ، هيئت و موسيقى .
3 . فلسفهء دنيا ( فلسفهء پايين ) : شامل علوم طبيعى ، مانند : سمع الكيان ، كيهانشناسى ، معدنشناسى ، گياهشناسى و حيوانشناسى .
مجموع اين سه قسم ، فلسفهء نظرى را تشكيل مىدهد و فلسفهء عملى نيز به نوبهء خود تقسيماتى دارد .
علت آنكه اين فنّ را « علم اعلى » ( دانش برين ) ناميدند و آن را در صدر تقسيم بندى فوق قرار دادند و نيز نام « فلسفهء اولى » را بر آن گذاردند ، آن است كه اين فنّ نسبت به ساير فنون و علوم امتيازى خاص دارد و گويى يك سر و گردن از همهء آنها بلندتر است . امتياز اين علم نسبت به ساير علوم در سه چيز است :
يكى آنكه به عقيدهء قدما از علوم ديگر برهانىتر و يقينىتر است .
دوم اينكه بر همهء علوم ديگر رياست و حكومت دارد ، و در واقع ملكهء علوم است ، زيرا علوم ديگر به او نياز كلى دارند و او نياز كلى به آنها ندارد .
سوم اينكه از همهء علوم ديگر كلىتر و عامتر است .
هامش
( 1 ) . مانند غربىها كه همهء علوم تجربى ، اعم از فيزيك ، شيمى ، زمينشناسى و غير آن راSeience( علم ، دانش ) مىنامند .