همچنين كسانى كه واقعيت خارجى را انكار كرده و مىگويند : « هرچه هست در پندار و ذهنيت من خلاصه مىشود ، و بيرون از انديشهء من چيزى وجود ندارد » ؛ و نيز كسانى كه جهان خارج را انكار نكرده ولى در وجود و تحقق آن ترديد دارند و مىگويند : « نمىدانم آيا چيزى در وراى انديشهء من وجود دارد يا نه » ، همگى به بيراهه رفتهاند و بر خلاف وجدان و بديهيات ذهن سخن گفتهاند .
همچنين آنان كه به وجود جهان خارج باور دارند ، ولى راه شناخت آن را بطور كلى بسته مىدانند ، و مىگويند : « جهان خارج براى انسان قابل شناخت نيست ، و ما هرگز بدان دست نخواهيم يافت ، و يا لااقل نمىدانيم كه آيا ادراكات ما ، بافتههايى است بىارتباط با خارج ، و يا آنكه يافتههايى است مطابق با آن » ، سخن بر خلاف دريافت بديهى ذهن گفتهاند ، و حتى خودشان در عمل ، به عقيدهء خويش پايبند نيستند . « 1 »
دليل بر اين كه اين سه مطلب را - يعنى واقعيت داشتن خود انسان ، واقعيت داشتن اشياء بيرونى و قابل شناخت بودن آن - ، بويژه مطلب دوم و سوم را ، هر انسانى باور دارد ، همان نحوهء رفتار و عملكرد انسان است كه : « هنگامى كه چيزى را طلب مىكند ، آن را به عنوان يك واقعيت خارجى مدّنظر مىگيرد ، و نيز هنگام گريز و فرار از چيزى ، ازاينرو مىگريزد كه آن شىء در خارج واقعيت دارد . » اذعان به اين حقايق به انسان رشد يافته اختصاص ندارد ، بلكه هر كودكى نيز آن را پذيرفته است ، زيرا « كودكى كه خواهان شير مادر است ، چيزى را طلب مىكند كه در جهان خارج ، شير است نه آنچه فقط در پندار او شير مىباشد . »
فلسفه در تصديق موضوعش بىنياز از ديگر علوم است
از اينجا معلوم مىشود كه موضوع حكمت الهى ( يعنى موجود مطلق ) مصداق دارد ، و اذعان به مصداق داشتن آن ( يعنى تصديق به تحقق موضوع فلسفه ) به دليل
هامش
- مىگويد : « من مىانديشم » ، وجود خود را پذيرفته است . ( براى آشنايى بيشتر با اين استدلال دكارت ، ر . ك : فردريك كاپلستون ، تاريخ فلسفه ، ج 4 ، ترجمه غلامرضا اعوانى ، صص 117 - 128 ؛ و براى نقد آن ر . ك : ابن سينا ، الاشارات و التنبيهات ، نمط سوم ، فصل چهارم ) .
( 1 ) . در فصل هشتم از بخش يازدهم دراينباره بيشتر بحث خواهيم كرد .