اين نظريه را در سه جمله مىتوان خلاصه كرد :
وجود و عدم نقيض يكديگرند و واسطهاى ميان آن دو نيست .
ثبوت و نفى نيز نقيض يكديگرند و واسطهاى ميانشان نيست .
هر موجودى ثابت است ولى هر معدومى منفى نيست .
نقد اين نظريه : در پاسخ ايشان بايد گفت : تنها چيزى كه ثبوت دارد و منشأ آثار مىباشد همان وجود است ، زيرا عدم و نيستى ، بطلان محض است و بالبداهه هيچگونه واقعيت و ثبوتى ندارد . بنابراين ، ماهيتى كه معدوم و فاقد وجود است ، نيست محض و لا ثابت مىباشد . در واقع قول به ثبوت ماهيات معدوم ، جمع بين نقيضان است ، زيرا ثبوت ، همان وجود است و وجود ، نقيض عدم مىباشد .
نظريهء دوم : ميان وجود و عدم واسطهاى در كار است
گروهى از متكلمان برآنند كه برخى از امور نه موجودند و نه معدوم ، بلكه واسطهء ميان وجود و عدم هستند . اين قبيل امور نزد ايشان ، « حال » ناميده مىشود . به عقيدهء آنها ، تمام صفات انتزاعى از اين قبيلند ؛ صفاتى مانند عالم بودن ، قادر بودن و پدر بودن . وجه اينكه چنين صفاتى نه موجودند و نه معدوم آن است كه از طرفى فاقد مابازاى خارجى هستند و يك وجود مستقل از طرفين خود ندارند و لذا نمىتوان گفت : اين صفات موجود مىباشند ، از طرف ديگر ، اين صفات ، وصف براى موجود خارجى قرار مىگيرند و شىء خارجى به آنها متصف مىگردد و لذا نمىتوان آنها را معدوم دانست .
مثلا اگر يك شخص عالم را در نظر بگيريم ، ذات آن شخص به عنوان يك جوهر در خارج وجود دارد و داراى مابازايى هست ، علم او نيز به عنوان يك عرض در خارج موجود است و مابازايى براى خود دارد ، امّا « عالم بودن او » چطور ؟ نه مىتوان گفت : « عالم بودن » نيز به عنوان يك امر سوّم در خارج موجود است - زيرا در خارج دو چيز بيشتر وجود ندارد ، يكى ذات عالم و ديگرى علم او - و نه مىتوان گفت :