هامش
يا تو ؟ گفت بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم ، آيا تويى آنكه خدا يك دينار به تو عطا كرد در موقع نيازت به آن و ميهمان كردى رسول خدا و فرزندان او را يا من ؟ پس ابو بكر گريست و گفت بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم ، آيا تويى آنكه رسول خدا ( ص ) تو را بر شانهاش بلند كرد در افكندن بتهاى كعبه و شكستن آن ، تا جايى كه اگر ميخواست دست بر افق آسمان زند ميرسانيد يا من ؟ گفت : بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم ، آيا تويى آنكه پيغمبر خدا به او فرمود تو صاحب لواء و پرچم منى در دنيا و آخرت يا من گفت : بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم ، آيا تويى آنكه پيامبر دستور داد در خانه او را به مسجد بازگذارند وقتى كه فرمان داد همهء درهاى اصحابش و اهل بيتش را ببندند ، و حلال كرد در آن آنچه خدا براى او حلال كرده بود يا من ؟
گفت : بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم مىدهم آيا تويى آنكه مقدّم داشت پيش از راز گفتن با پيغمبر صدقه را و به او راز گفت يا من ؟ گفت بلكه تو .
فرمود : تو را به خدا قسم آيا تويى آنكه رسول خدا دربارهء او بفاطمه عليها سلام فرمود : تو را تزويج كردم به كسى كه اولين مردم بود در ايمان ، و وزينترين مردم بود در اسلام يا من ؟ گفت : بلكه تو .
پس مرتبا آن حضرت مناقبى را كه خدا براى او قرار داده بود نه براى غير او ميشمرد ؟
ابو بكر اعتراف و اقرار باختصاص آنها با آن حضرت نموده و ميگفت : بلكه تو و بلكه تو . . . . .
پس به او فرمود : پس چه چيز تو را مغرور كرد از خدا و پيامبرش و از دينش و حال آنكه تو عارى هستى از آنچه را كه اهل دين نيازمند به آنها هستند .
پس ابو بكر گريسته و گفت : راست گفتى اى ابو الحسن به من امروز مهلت بده تا من فكر كنم در آنچه را كه از تو شنيدم و در كار خودم .
پس على عليه السلام فرمود : ابو بكر و فكر كن ، پس برگشت از نزد