بر سر آن آوردند منظور از آن كوه معيّنى است .
الرق - رق پوستى است كه روى آن مى نويسند و اصل آن از معناى لمعان و درخشش است ، گفته مىشود ( ترقرق الشيء ) آنجا كه چيزى درخشش داشته باشد ، و نيز ميگويند : ( ترقرق السراب ) يعنى : ( سراب برق زد ) .
المسجور - مسجور بمعنى مملو است ، گفته مىشود ( سجرت التنور ) يعنى :
آن را پر از آتش نمودم ، و ( عين سجراء ) يعنى : چشمى كه در آن سرخى راه يافته ، گويى كه در اثر آنچه كه اطراف آنست سرخ شده است ، مانند سجار براى تنور كه بمعنى سفيدى آميخته به سرخى است ، لبيد شاعر گويد :
( فتوسطا عرض السرى فصدعا * مسجورة متجاوز أقلامها )
المور - مور عبارتست از رفت و آمد اشياء همانگونه كه دود رفت و آمد مىكند تا از بين ميرود ، و صرف آن عبارتست از ( مار يمور مورا فهو ماير ) .
و اعشى در شعر خود گفته است :
( كان مشيّتها من بيت جارتها * مور السحابة لا ريث و لا عجل )
بعضى هم گفتهاند : ( مرّ السحابة ) يعنى : آسمان بسان ابرها در حركت است .
خوض - عبارتست از وارد شدن با پا در آب ، و اينجا وارد شدن در گفتار به آن تشبيه شده است .
دعّا - دع بمعنى دفع است در صرف آن گفته مىشود : ( دعّه يدعّه دعّا ) مانند ( صكّه يصكّه صكّا ) .
اعراب آيات :
و الطور - واو در آن براى قسم آمده است ، و ما بعدش عطف بر آن شده است .