مىكوشيد . هر چند كه اين امر در آينده به زندگى شريفش خاتمه مىداد .
امام رضا با آمدن فرستادگان مأمون و شنيدن پيغام آنها ، با خانوادهء خويش خداحافظى كرد و فرزند خود جواد را كه تنها پنج سال داشت ، به جانشينى خويش بر آنان گمارد . زيرا از مراتب صلاحيّت و شايستگىِ خدا دادىِ پسرش به نيكى آگاه بود .
امام رضا در راه رسيدن به خراسان ، جايى كه تودههاى مؤمن به پيشوازش مىآمدند و او را ولى عهد خود مىكردند و خلافت پس از مأمون به دو انتقال مىيافت ، كوه و دشت را در نور ديد .
نامههايى كه اين پدر و پسر در امور خاص يا عام براى يكديگر مىنگاشتند ، آنها را به هم ارتباط مىداد .
در مورد امام عليه السلام بايد گفت كه وى به پسر خويش بسيار مباهات مىكرد .
هرگاه نامهاى از امام جواد به آنحضرت مىرسيد و وى مىخواست دوستداران و شيعيانش را از اين امر مطّلع سازد ، مىفرمود : ابو جعفر نامهاى برايم نگاشته است و يا مىفرمود : من نامهاى به ابو جعفر نوشتم . آنحضرت هيچگاه نمىفرمود : پسرم و يا حتّى نام او را بر زبان نمىآورد . بلكه به خاطر بزرگداشت و احترام وى همواره كنيهء آنحضرت را ياد مىكرد .
در مورد فرزند امام رضا ، امام جواد در مدينه ، نيز بايد گفت كه شيعيان همچنان كه نزد پدرش رفت و آمد مىكردند ، نزد آنحضرت نيز شرفياب مىشدند . زيرا آنها مىدانستند كه امام جواد پيشواى آيندهء آنها ، و بنابه تعبير خودشان « امام ساكت » ايشان است .
روزى در حالى كه شيعيان در محضر امام جواد حضور داشتند ناگهان حال آنحضرت دگرگون شد ، و گريستن را آغاز كرد . چون خادم آمد امام عليه السلام به او فرمود مجلس سوگوارى بر پاى دارد .
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 784
مساهمون: شريعت
ص٧٨٤