براى زنان غذا ببريد .
براى زنان غذا بُردند . چون همه از خوردن فارع شدند ، ضعف بر امام مستولى شد و از هوش رفت . بانگ و فرياد به پا خاست . كنيزان و زنان مأمون پا برهنه و سر برهنه بر بالين آن امام حاضر شدند ، در طوس غريو و غوغا بلند شد . مأمون اندوهناك و در حالى كه به سر خود مىزد و محاسن خود را مىگرفت و مىگريست ، وارد شد و در حالى كه سيل اشك بر گونههايش جارى بود بر بالين امام رضا كه به هوش آمده بود ايستاد و گفت : سرورم ! به خدا نمىدانم كدام يك از اين دو مصيبت بر من بزرگ است : آيا دورى و فراق من از تو يا شنيدن تهمت مردم كه مىگويند من تو را كشتم . امام چشمانش را به سوى او بالا آورد و فرمود :
اى اميرالمؤمنين ! با ابو جعفر خوش رفتارى كن كه عمر تو و عمر او مانند دو انگشت سبابه يكسان است . « 1 »
ياسر همچنين حوادثى را كه پس از وفات آنحضرت رخ داد ، چنين توصيف مىكند :
« پاسى از شب گذشته بود كه امام عليه السلام جان سپرد . چون صبح فرا رسيد ، مردم گرد آمدند و گفتند : مأمون او را كشت . و نيز گفتند : مأمون فرزند رسول خدا را كشت . آنان همچنين سخنان ديگرى هم گفتند .
محمّد بن جعفر بن محمّد از مأمون امان خواسته و به خراسان آمده بود . وى عموى ابو الحسن بود . مأمون به او گفت : اى ابو جعفر ! به سوى مردم برو به ايشان بگو كه امام رضا امروز بيرون نمىآيد .
مأمون خوش نداشت جنازهء آنحضرت را در روز بيرون ببرد ، زيرا مىترسيد
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 49 ، ص 299 ( يعنى عمر تو و عمر او مساوى است ) .