متوكّل از او پرسيد : اى ابو الحسن ! از ميان مردم چه كسى در شاعرى تواناتر است ؟ امام در پاسخ ، نام شاعرى علوى را ذكر كرد و فرمود : چون اين ابيات را سروده است :
لقد فاخرتنا من قريش عصابة * بمط خدود و امتداد اصابع « 1 »
فلما تنازعنا القضاء قضى لنا * عليه بما فاهوا نداء الصوامع « 2 »
متوكّل پرسيد : نداء الصوامع چيست ؟
امام عليه السلام فرمود : أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً . . . جدّ من يا جدّ شما است .
متوكّل از اين سخن بسيار خنديد و گفت : او جدّ توست و ما تو را از او نمىرانيم . « 3 »
يك بار ديگر متوكّل ، امام را به مجلس بادهنوشى خويش داخل كرد و از او خواست كه وى را در آنچه بدان مشغول بود ، همراهى كند . ولى امام او را موعظتى بليغ فرمود . اجازه دهيد اين ماجرا را آنچنان كه مسعودى در تاريخ خود آورده است ، نقل كنيم . وى گويد :
از امام هادى پيش متوكّل بدگويى كرده و گفته بودند در خانهاش
هامش
( 1 ) - گروهى از قريش با بر چيدن ابروها ( از روى تكبر ) و دراز گردانيدن انگشتان با ما به مفاخرة برخاستند .
( 2 ) - چون با يكديگر منازعه كرديم ، قضا به نفع ما و بر زيان ايشان حكم داد بدانچه بانگ صومعهها گفتند .
( 3 ) - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 129 .