تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هدايتگران راه نور ، زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على (ع) (فارسى) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
براى كوبيدن جنبش مكتبى تلاش مىورزند ، تا آنجا كه ابن طاهر به فرماندهء لشكرش مىگويد : من بر تو جاسوسانى گمارده‌ام كه حتّى نفسهاى تو را زير نظر مىگيرند ! فرماندهء لشكر عبداللَّه روانه « نسا » مىشود تا به يك فرسنگى اين شهر مىرسد و در آنجا نامهء عبداللَّه ابن طاهر را مىگشايد و با نقشهء كامل او و مشخصات خانه‌اى كه محمّد بن قاسم و يكى از يارانش به نام ابو تراب در آن بودند ، رو به رو مىشود . عبداللَّه به فرماندهء خود دستور داده بود كه محمّد را با زنجير محكم ببندد و چون او را دستگير كرد ، جهت اطمينان ، پيش از هر اقدامى انگشترى خودش را به همراه انگشترى محمّد بن قاسم براى او بفرستد و كسى كه اين انگشتريها را براى ابن طاهر مىبرد بايد بتاخت و سريع اين مأموريت را به انجام رساند . و آنگاه شرح ماجرا را براى او بنويسد . عبداللَّه درپايان اين‌نامه نوشته بود : در كار محمّد بن‌قاسم بسيار هوشيار و مراقب و بيدار باش تا او و يارش ، ابو تراب ، را به محضر من آورى . نقشهء عبداللَّه با موفقيّت اجرا شد و محمّد بن قاسم و يارش ، ابو تراب ، را به طرف نيشابور به سوى عبداللَّه بن طاهر بردند . عبداللَّه آمد كه آن دو را ببيند و همين كه چشمش به آنها افتاد به فرماندهء لشكرش گفت : واى بر تو اى ابراهيم آيا در اين كار از خداى نترسيدى ؟ ( مقصود عبداللَّه زنجيرهاى سنگينى بود كه ابراهيم بر دست و پاى محمّد و ابو تراب زده بود ) ، آيا اين مرد صالح را با چنين زنجيرهاى گران بستى ؟ !