اجازه دهيد به اين ماجراى شگفتانگيز گوش بسپاريم :
امام رضا عليه السلام در سفر خود كه منجر به شهادت او شد ، به نيشابور قدم نهاد . او در كجاوهاى كه بر استرى سياه و سپيد قرار داشت و ركابى از نقرهء خالص بر آن بود ، نشسته بود . دو تن از پيشوايان و حافظان احاديث نبوّى ، ابو زرعه و محمّد بن اسلم طوسى ، كه خدايشان رحمت كند ، در بازار با آنحضرت برخورد كردند و گفتند :
اى سرور فرزند سروران ، اى امام فرزند امامان ، اى از تبار طاهرهء رضيه ، اى چكيدهء پاك نبوّى ! به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت ، سيماى مبارك و خجستهات را به ما بنمايان و حديثى از پدرانت و از جدّت ( رسول خدا صلى الله عليه و آله ) براى ما روايت كن .
امام فرمود تا استر را نگهدارند . سايبان را كنار زد و چشمان مسلمانان به ديدن رخسار مبارك و خجستهاش روشن گرديد . دو سر گيسوان او همچون گيسوان رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . مردم از هر صنف و طبقهاى بر پاى ايستاده بودند . عدّهاى فرياد مىزدند و گروهى مىگريستند و دستهاى جامه چاك مىزدند و برخى چهره در خاك مىماليدند . گروهى پيش مىآمدند تا افسار استر او را به دست گيرند وعدّهاى هم به طرف كجاوه گردن مىكشيدند . روز به نيمه رسيده بود . سيل اشك جارى شد و صداها فروخوابيد و پيشوايان و قاضيان بانگ برآوردند :
« اى جماعت بشنويد و به ياد بسپريد و با آزردن عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، او را ميازاريد و خاموش باشيد » .
هدايتگران راه نور ، زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا (ع) (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: شريعت
ص٣٨