شهرم روانهسازى . پس چون به ديار خويش رسيدم به جاى تو آن پول را صدقه خواهم داد . چون من مستحق گرفتن صدقه نيستم . امام به او فرمود : بنشين . خداى رحمتت كند ! سپس به مردم روكرد و با آنان در سخن شد تا اينكه مردم از محضرش پراكنده شدند و تنها همان مرد و سليمان جعفرى و خيثمه و من در نزد او باقى مانديم .
امام فرمود : آيا اجازه مىدهيد داخل شوم سليمان به او پاسخ داد :
خداوند فرمان تو را مقدّم داشت پس امام عليه السلام برخاست و به اتاق رفت و چندى درنگ كرد و سپس بيرون آمد و در را بست و دستش را از بالاى در برون آورد و فرمود : آن مرد خراسانى كجاست ؟ مرد گفت : من اينجا هستم . امام عليه السلام به او فرمود : اين دويست دينار را براى خرجى خود بگير و بدان تبرك كن و از جانب من با اين پول صدقه مده و بيرون شو تا نه من تو را ببينم و نه تو مرا .
پس مرد بيرون شد . سليمان به امام رضا عرض كرد : فدايت شوم رحم آوردى و كار نكو كردى . پس چرا چهرهات را از او پوشاندى ؟
امام پاسخ داد :
از بيم اينكه مبادا چون حاجتش را روا ساختم ذلّت سؤال و تقاضا را در سيمايش ببينم . آيا مگر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را نشيندهاى كه فرمود :
آنكه نهانى حسنه دهد ، برابر با هفتاد حج است و آنكه بدى را فاش مىسازد ، خوار و بىياور است و آنكه بدى را نهان بدارد ، بر وى ببخشند ، آيا قول اوّل را نشيندهاى كه مىگويد :
هدايتگران راه نور ، زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا (ع) (فارسى) — صفحة 33
مساهمون: شريعت
ص٣٣