تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هدايتگران راه نور ، زندگاني باقر العلوم حضرت محمد بن علي (ع) (فارسى) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
شديم . پس پيكى به عامل مدينه فرستاد مبنى بر اينكه پدرم و مرا نيز به دمشق بفرستد . چون ما وارد شهر دمشق شديم سه روز ما را نگه داشتند و در روز چهارم به ما اذن دخول دادند . هشام بر تخت شاهى نشسته بود وسپاهيان و ياران خاصّش ، با سلاح در دو صف ، بر پاى ايستاده بودند ، نشانه‌اى برابر او نصب كرده بودند و پيران قوم وى ، به سوى آن تير مىانداختند ، چون داخل شديم ، پدرم جلو بود و من پشت سر او بودم ، هشام پدرم را صدا زد و گفت : اى محمّد ! با پيران قومَت به سوى نشانه تير انداز . پدرم به او پاسخ داد : من براى تيراندازى پير شده‌ام . آيا بهتر نيست كه مرا از اين كار معاف دارى ؟ هشام پاسخ داد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيامبرش عزّت بخشيد تو را معاف نمىكنم . سپس به پير مردى از بنى اميّه اشاره كرد كه كمانت را به او بده . پدرم كمان و تير گرفت سپس تير را در چلّهء كمان نهاد و كمان را كشيد و تير انداخت . تير درست در وسط هدف نشست . آنگاه براى دوّمين بار تيرى انداخت در اين بار سوفار تير را تا پيكان آن شكست و همچنين نُه تير ديگر انداخت كه يكى در دل ديگرى مىنشست . هشام از ديدن اين صحنه ، عنان اختيار از دست داد و گفت : بسيار عالى بود ! اى ابو جعفر تو ماهرترين تير انداز در ميان عرب و عجم هستى . چرا فكر مىكنى كه براى اين كار پير شده‌اى ؟ آنگاه از آنچه گفته بود ، پشيمان شد . هشام در دوران خلافتش هيچ كس را پيش از پدرم يا بعد از او به كنيه